شرح نهاية الحكمة( مصباح) - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٧٥
وجود و عدم را داريم. واضح است كه وجود موجود است بالضرورة و عدم موجود است بالامتناع يا معدوم است بالضرورة؛ پس مفهوم وجود- كه حاكى از حقيقت وجود است- با وجود نسبت ضرورى دارد و مفهوم عدم- كه حاكى از عدم خارجى است- باوجود نسبت امتناعى و با عدم نسبت ضرورى دارد. بنابراين، در ميان مفاهيم، تنها مفاهيم ماهوى هستند كه باوجود نسبت امكانى دارند، نه ضرورت وجود دارند و نه ضرورت عدم.
ممكن است پرسيده شود: «تكليف ساير معقولات ثانيه چيست؟ مگر علت، معلول، وحدت، كثرت و امثال آنها از مفاهيم نيستند؟ مگر ذات اينها خالى از وجود و عدم نيست؟
پس چرا حكم فوق را به مفاهيم ماهوى مختص مىدانيد». جواب اين سؤال اينكه اينها از صفات حقيقت وجودند و خود موجوداتى در قبال حقيقت وجود نيستند، واقعيت اينها نسبت به حقيقت وجود غير نيست، برخلاف ماهيات و عدم كه نسبت به حقيقت وجود غيرند. حقيقت وجود عينا همان حقيقت و واقعيت اين مفاهيم نيز هست ولى عينا همان ماهيت يا عدم نيست. به تعبير ديگر، اين مفاهيم خودشان در خارج موجود نيستند، بلكه موضوعشان، كه همان حقيقت وجود است، موجود است؛ پس اين مفاهيم هيچگاه خودشان به موجوديت متصف نمىشوند، بلكه موصوفشان به موجوديت متصف مىشود، برخلاف ماهيات كه خود به موجوديت متصف مىشوند، هرچند بالعرض.
مقدمه دوم: چيزىكه ذاتش خالى از وجود و عدم باشد تنها چيزى است كه مىتواند متصف به امكان- لا ضرورة وجود و عدم- بشود. اين مقدمه روشن است و احتياج به برهان ندارد:
اذ لا يتّصف الشىء بلا ضرورة الوجود و العدم الّا اذا كان فى نفسه خلوا من الوجود و العدم جميعا و ليس الّا الماهيّة من حيث هى.
نتيجه: هرممكنى ماهيت دارد و نمىتوان ممكنى را يافت كه ماهيت نداشته باشد:
فكلّ ممكن فهو ذو ماهيّة.
از اينجا، مىتوان معناى اين گفته را: «كلّ ممكن زوج تركيبىّ له ماهيّة و وجود نيز دريافت.
هرممكنى كه موجود است علاوه بر اينكه وجود دارد ماهيتى نيز دارد. البته مقصود تركيب خارجى نيست؛ يعنى، چنين نيست كه در خارج در كنار وجود ممكن ماهيتى هم هست كه با آن تركيب شده و موجود ممكن را به وجود آورده است؛ مقصود تركيب ذهنى است؛ يعنى،