شرح نهاية الحكمة( مصباح) - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٤١
تصورى و شىء خارجى نيست؛ پس انكار آن در حكم انكار حكايتگرى علم تصورى است كه جز بهمعناى اين نيست كه آنچه را ما علم مىپنداريم در واقع جهل است و اين همان سفسطه است كه به نظر حكماى اسلامى بديهى البطلان است:
و لو كان الموجود في الذهن شبحا للأمر الخارجيّ نسبته اليه نسبة التمثال الى ذي التمثال، ارتفعت العينيّة من حيث الماهيّة و لزمت السفسطة، لعود علومنا جهالات.
اشكال دوم: اين قول مستلزم دور است.
بنابراين قول، انسان از شبح همانطور به شىء خارجى منتقل مىشود كه از عكس به عاكس؛ نحوه حكايت شبح از خارج مانند نحوه حكايت عكس از عاكس است. بين عكس و عاكس وحدت ماهوى نيست، فقط نوعى مشابهت هست و صرف همين مشابهت كافى است براى اينكه انسان از اوّلى به دومى منتقل شود و اوّلى حاكى از دومى باشد؛ در شبح نيز همين گونه است. پس وحدت ماهوى شرط حكايت نيست؛ ممكن است كشف و حكايت محقق باشد بدون وحدت ماهوى بين حاكى و محكى.
بطلان اين سخن وقتى آشكار مىشود كه توجه كنيم كه انسان تنها هنگامى از عكس به عاكس منتقل مىشود كه قبل از علم به عكس علم به عاكس داشته باشد و الّا انتقال از يكى به ديگرى محال است، هرچند مشابه هم باشند. اگر كسى هيچگاه شيئى خارجى را نديده باشد و همواره به جاى هرشيئى عكس آن را ديده باشد، چنين كسى هرگز از عكس به عاكس پى نمىبرد؛ يعنى، هرگز عكس او را به ماوراء خود منتقل نمىكند. براى چنين كسى يك عكس به مثابه خطوط و سطوح رنگينى است كه در صفحهاى كنار هم قرار گرفتهاند. اگر مىبينيم ما بدون ديدن اسب دريائى يا عروس دريائى و صرفا با ديدن عكس آنها به آنها پى مىبريم، از اينروست كه قبلا عاكسهائى را ديدهايم و سپس عكس آنها را ديدهايم و از عكس آنها به عاكس منتقل شدهايم و لذا اگر مجددا از شيئى كه تاكنون نديدهايم عكسى ببينيم، باز به عاكس آن منتقل مىشويم ولى كسى كه هرگز عاكسى نديده و هميشه عكس ديده است براى او عكس جز صفحهاى رنگين نيست و هرگز از آن به عاكس منتقل نمىشود، بلكه خود ما نيز اگر عكسى را ببينيم كه ندانيم عكس شىء ديگرى است و عاكس آن هم به هيچوجه با آنچه تاكنون ديدهايم از هيچ جهتى شباهت نداشته باشد، از عكس به عاكس منتقل نمىشويم و آن عكس را فقط يك صفحه منقش تصور مىكنيم. پس انتقال از عكس و حاكى به عاكس و محكى خود