شرح نهاية الحكمة( مصباح) - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٣٥
و انكر الوجود الذهنيّ قوم، فذهب بعضهم الى انّ العلم انّما هو نوع اضافة من النفس الى المعلوم الخارجيّ.
گروه ديگرى، گرچه منكر صورت ذهنى نيستند، جزء دوم مدعا؛ يعنى، وحدت ماهوى صورت ذهنى با شىء خارجى، را نمىپذيرند. به عقيده اينان، در هنگام تصور اشيا، بدون شك، صورتى در نفس حاصل مىشود ولى اين صورت همان ماهيت شىء متصوّر را ندارد. به چنين صورتى «شبح» مىگويند. قائلين به شبح خود دو دستهاند: دسته اوّل كسانى كه اشباح را مشابه خارج و به جهت همين مشابهت حاكى از خارج مىدانند. به نظر ايشان، همانطور كه تصوير شىء با اينكه از نظر ماهيت مغاير اوست، به صرف مشابهت حاكى از اوست، شبح آن در ذهن نيز گرچه از جهت ماهيت مغاير اوست به سبب مشابهت حاكى از اوست. به تعبير ديگر، حكايت صورت از شىء خارجى متوقف بر وحدت ماهوى آن دو نيست. اينكه صورت و ذى الصوره وحدت ماهوى ندارند منافاتى ندارد با اينكه صورت حاكى و كاشف از ذى الصوره است:
و ذهب بعضهم- و نسب الى القدماء- انّ الحاصل في الذهن عند العلم بالأشياء اشباحها المحاكية لها، كما يحاكي التمثال لذي التمثال مع مباينهما ماهيّة.
دسته دوم كسانى هستند كه اشباح را حاكى نمىدانند: شبح شىء اصلا حاكى از شىء خارجى نيست؛ ايندو بكلى مبايناند. پس اينكه انسان گمان مىكند علم تصورى به اشيا پيدا مىكند باطل است؛ حقيقت امر اين است كه تمام تصورات انسان خطا هستند، منتها خطاى منظم و دائم؛ يعنى، خطائى كه همواره به يك نحو تكرار مىشود. دستگاه ذهن طورى است كه همواره در مواجهه با شيئى بخصوص شبحى خاص ايجاد مىكند؛ نه اينكه يكبار شبحى در آن ايجاد شود و بار ديگر شبح ديگر و بار سوم شبح سوم؛ پس خطائى است دائمى و منظم و همين نظم دائمى به انسان كمك مىكند تا در عمل از آنها استفاده كند، با اينكه هيچگاه به اشياء خارج علم ندارد. براى سهولت فهم، فرض مىكنيم شخصى هميشه آب را آتش مىبيند و آتش را آب و در نتيجه آثارى كه ما براى آتش قائليم او براى آب قائل است و بالعكس. چنين كسى از حقيقت آتش و آب آگاه نيست، زيرا حقيقت شىء خارجى آتش است ولى او تصورى غير از آتش از آن دارد و همچنين است در مورد آب. او به گمان خود همواره وقتى مايعى به نام آب را لمس مىكند مىسوزد و درد مىكشد و بالعكس: وقتى با شعله آتش مواجه مىشود خنك