شرح نهاية الحكمة( مصباح) - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٢٨٠
است، و وجود و عدم، چه وجود و عدم واجب بالذات و چه وجود و عدم ممكنات، هيچيك به اين معنا ممكن نيستند. نمىتوان گفت حقيقت وجود- چه وجود واجب و چه وجود ممكن- نسبت به وجود و عدم حالت يكسان دارد: نه ضرورى الوجود است و نه ضرورى العدم، همچنانكه نمىتوان گفت حقيقت عدم [١]- چه عدم واجب و چه عدم ممكن- نسبت به وجود و عدم حالت يكسان دارد: نه ضرورى الوجود است و نه ضرورى العدم؛ هرگز! حقيقت وجود- چه وجود واجب و چه وجود ممكن- ضرورى الوجود بالذات؛ يعنى واجب، است و حقيقت عدم، چه عدم واجب و چه عدم ممكن، ضرورى العدم بالذات؛ يعنى ممتنع، است. البته وقتى مىگوئيم حقيقت وجود واجب ضرورى بالذات است، يعنى ضرورت ذاتى فلسفى كه منافى وجوب غيرى است و وقتى مىگوئيم حقيقت وجود ممكن ضرورى بالذات است، يعنى ضرورت ذاتى منطقى كه با وجوب غيرى سازگار، بلكه عين آن است، در عدم نيز همينطور. در يك كلام، وجود معلول اول ممكن نيست، بلكه واجب است و اين وجوب را از ناحيه وجوب ذاتى واجب تعالى داراست و عدم آن نيز ممكن نيست بلكه ممتنع است و اين امتناع را از ناحيه امتناع ذاتى عدم واجب تعالى كسب كرده است. بنابراين، آنچه ممكن- بهمعناى لا ضرورى الوجود و العدم- است ماهيت معلول اوّل است كه نه مرتبط باوجود واجب است نه مرتبط با عدم آن، نه مستلزم وجود واجب است نه مستلزم عدم آن، اصلا با ماوراء خودش بىارتباط است و مستلزم هيچ چيز جز ذات و ذاتياتش نيست و آنچه با وجود يا عدم واجب مرتبط است و مستلزم وجود يا عدم واجب است وجود يا عدم معلول اول است كه ممكن- بهمعناى لا ضرورى الوجود و العدم- نيستند، واجب يا ممتنعاند و اگر گهگاه درباره وجود نيز وصف امكان را به كار برده مىگوئيم: «وجود امكانى» منظور امكان ماهوى- لا ضرورت وجود و عدم- نيست، بلكه امكان فقرى است كه قبلا درباره آن توضيح داده شد [٢]:
و يدفعه انّ المراد بالممكن هو الماهيّة المتساوية النسبه الى جانبى الوجود و العدم و من المعلوم انّه لا ارتباط لذاتها بشىء وراء ذاتها الثابتة لذاتها بالحمل الاوّلى، فماهيّة المعلول الاوّل لا ارتباط بينها و بين الواجب بالذات، نعم وجودها مرتبط بوجوده
[١] . مقصود حقيقت فرضى است و الا عدم حقيقتى ندارد.
[٢] . ر. ك. فصل دوم/ ٧- ٩.