شرح نهاية الحكمة( مصباح) - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ١٦٠
مىشود. لهذا در مسئله مورد بحث نيز فرض اينكه نسبت صفت به واجب امكانى است، علاوه بر اينكه مستلزم اين است كه خود آن صفت واجب بالغير باشد، مستلزم اين است كه ذات واجب نسبت به آن صفت ضرورى بالغير باشد. پس در ذات واجب وجوب بالذات و ضرورت بالغير جمعاند و اين محال است.
ولى جواب فوق مشكل را حل نمىكند، زيرا وقتى گفته مىشود واجب بالذات محال است واجب بالغير باشد، منظور اين است كه شىء واحد نسبت به وجود نمىتواند هم ضرورت ذاتى داشته باشد، هم ضرورت بالغير و اين منافات ندارد با اينكه شىء واحد نسبت به وجود ضرورت ذاتى داشته باشد و نسبت به غير وجود ضرورت بالغير. به تعبير ديگر، معنى اينكه ضرورى بالذات ضرورى بالغير نيست اين است كه اگر مفهومى را باوجود بسنجيم نسبت بين اين مفهوم و وجود يا ضرورت ذاتى است يا غيرى، نه اينكه اگر نسبت مفهومى به وجود ضرورت ذاتى بود، لامحاله نسبت آن به غير وجود نيز ضرورت ذاتى است و نمىتواند ضرورت غيرى باشد و مسئله مورد بحث از همين قبيل است؛ زيرا معناى اينكه مىگوييم واجب بالذات در صفتى از صفات خود واجب بالغير است اين است كه ذاتى كه نسبت به وجود ضرورى بالذات است نسبت به صفتى از صفات خود- غير وجود- ضرورى بالغير است. پس جواب فوق، هرچند از اين جهت موفق بود كه توانست نشان دهد همان واجب بالذات است كه متصف به ضرورت غيرى مىشود، مشكل را حل نكرد، زيرا ضرورت غيريى كه واجب بالذات به آن متصف نمىشود ضرورت غيرى نسبت به وجود است نه ضرورت غيرى نسبت به غير وجود. به عبارت ديگر، جواب فوق اشكال مورد بحث را پاسخ داد و ملازمه را اثبات كرد ولى مشكل جديدى توليد كرد و آن اينكه براساس اين جواب بطلان تالى قابل اثبات نيست. پس در هرحال، اين برهان تمام نيست.
٤- ٣: برهان چهارم
اين برهان در كتاب نيست و مىتوان آن را به منزله برهان چهارم يا تقرير ديگرى از برهان سوم به حساب آورد:
مقدمه اوّل: اگر واجب نسبت به صفتى ممكن باشد، در وجود و وجوب اين صفت نيازمند به غير است.