شرح نهاية الحكمة( مصباح) - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ١٥٩
١- ٣- ٣: اشكال
مىتوان مقدمه اوّل از برهان فوق، يعنى ملازمه، را انكار كرد، با اين توضيح كه «ممكن بودن صفتى از صفات واجب و واجب شدن آن توسط غير» مستلزم اين است كه صفت واجب واجب بالغير شود، نه اينكه خود ذات واجب متصف به وجوب غيرى شود. بنابراين، امكان صفت مستلزم اجتماع وجوب بالذات و وجوب بالغير در امر واحد نيست تا محال باشد.
ممكن است از اشكال فوق اينگونه جواب داده شود كه اگر نسبت صفتى به ذات واجب امكانى بود، علاوه بر وجوب غيرى صفت، ذات واجب نير به وجوب غيرى متصف مىشود، زيرا امرى كه صفت امر ديگر فرض مىشود دو اعتبار دارد: گاهى آن را فى نفسه در نظر مىگيريم؛ يعنى، از ارتباط آن با موصوف قطع نظر مىكنيم، حيثيت صفت بودن آن را لحاظ نمىكنيم، آن را بما انها صفة اعتبار نمىكنيم، بلكه به عنوان موجودى از موجودات اعتبار مىكنيم و باوجود و عدم مىسنجيم، با چنين اعتبارى خود صفت متصف به امكان مىشود، نه موصوف و طبعا خود صفت توسط علت متصف به وجوب بالغير مىشود، زيرا در مرحله چهارم/ فصل دوم/ ١- ٥ گفته شد كه همان چيزى متصف به وجوب غيرى مىشود كه متصف به امكان است: ممكن بالذات واجب بالغير است. اما گاهى نظر به ارتباط بين صفت و موصوف است؛ يعنى، نسبت موصوف را به صفت ملاحظه مىكنيم، در اين صورت خود موصوف است كه متصف به امكان مىشود، اگر نسبت امكانى بود؛ و متصف به ضرورت مىشود، اگر نسبت ضرورى بود؛ مثلا، اگر خود علم را باوجود و عدم بسنجيم، مىگوئيم: «علم ممكن است» ولى اگر نسبت انسان را به علم درنظر گيريم و ببينيم اين نسبت امكانى است، مىگوييم: «انسان نسبت به علم ممكن است». به تعبيرى كه در مرحله دوم/ فصل سوم/ ١- ١ گذشت، در نظر اوّل، «وجود فى نفسه» صفت مورد توجه است و در نظر دوم «وجود لغيره» آن.
بههرحال، همانطور كه ممكن بودن علم موجب نياز علم است به علت، ممكن بودن انسان نسبت به علم نيز موجب اين است كه انسان براى عالم شدن نياز به علت داشته باشد و همچنانكه با تحقق علت خود علم واجب بالغير مىشود، با تحقق آن انسان نيز نسبت به علم ضرورى بالغير مىشود. نتيجه اينكه اگر نسبت صفتى به موصوف امكانى باشد، هم صفت ممكن است هم موصوف نسبت به اين صفت ممكن است و با تحقق علت صفت، هم خود صفت متصف به وجوب بالغير مىشود هم موصوف نسبت به آن صفت ضرورى بالغير