عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٤٠٧ - ٣٧٢ - مثل اعلاى مبارزه با نفس
بود و من سالها بود از گفتن آن فارغ بودم.
مدتى براى او درس گفتم، يك شب خانوادهام از كثرت مطالعه من ناراحت شد به ناراحتى او پاسخ نگفتم. ولى شب بعد هر چه دنبال منطق گشتم آن را نيافتم. دو سه روزى بىمطالعه درس گفتم، يك روز به من پرخاش كرد كه اى شيخ! چرا بىمطالعه درس مىگويى؟ به او گفتم: كتابم را گم كردهام، گفت: در محل رختخواب زير رختخواب سوم است، از اطلاع او به داستانم شگفتزده شدم. به او گفتم: كيستى؟ گفت: كسى نيستم، گفتم: روزى كه آمدى مستقيم به نزد من آمدى و نام مرا گفتى. سپس كليد حجره شانزده را كه خالى بود از من خواستى، آن گاه درخواست منطق بوعلى كردى و امروز از جاى كتاب خبر مىدهى و اين همه بىعلت نيست داستانت را بيان كن.
گفت: طلبهاى هستم از اهالى دهات شاهرود، پدرم عالمى زاهد و خدمتگزارى با واقعيت بود، تمام امور دينى اهل ده بر عهده او بود، ميل زيادى به درس خواندن من داشت، ولى من بر خلاف ميل او روزگار به عيش و نوش مىگذراندم. پدرم پس از ساليان درازى خدمت به مردم از دنيا رفت. پس از گذشت مراسمش، مردم لباس او را به من پوشانده و مسجد و محرابش را واگذارم نمودند.
دو سه سالى نماز خواندم، سهم امام گرفتم، هداياى مردم از قبيل گوسفند و روغن و ماست و پنير و پول قبول كردم و غاصبانه و بدون استحقاق خوردم، مسائل دينى را براى مردم از پيش خود گفتم، روزى به فكر فرو رفتم كه طى طريق به اين اشتباه تا كى؟ چند روز ديگر عمرم به سر مىآيد و به دادگاه برزخ و قيامت مىروم. جواب حق را در برابر اين وضع چه خواهم داد؟!
از تمام مردم دعوت كردم روز جمعه براى امر مهمى به مسجد بيايند، همه آمدند، به منبر شدم و وضع خود را بازگو نمودم، مرا از منبر به زير آوردند و تا قدرت داشتند از ضرب و شتم فروگذار نكردند، پس از آن كتك مفصل با لباسى پاره و مندرس، بدون داشتن