عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٥٥٩ - ٥٤٨ - زهد اميرالمؤمنين
|
چه شود كه اى شه لافتى نظرى به جانب ما كنى |
كه به كيمياى نظاره مس قلب تيره طلا كنى |
|
|
يمن از عقيق تو آيتى چمن از رخ تو روايتى |
شكر از لب تو حكايتى اگرش چو غنچه واكنى |
|
|
به نماز لب تو تكلمى به نماز غنچه تو تبسمى |
به تكلمى و تبسمى همه دردها تو دوا كنى |
|
|
تو شه سرير ولايتى تو مه منير هدايتى |
چه شود گهى به عنايتى نگهى به سوى گدا كنى |
|
|
تو به شهر علم نبى درى تو ز انبيا همه بهترى |
تو غضنفرى و تو صفدرى چه ميان معركه جا كنى |
|
|
تو زنى به دوش نبى قدم فكنى بتان همه از حرم |
حرم از وجود تو محترم تو لواى دين بپراكنى |
|
|
بنگر وفايى با خطا همه حرف او بود از خدا |
كه مباد دست وى از رجا ز عطاى خويش رها كنى |
|
وجود مقدسش به بازار آمد، در حالى كه رياست جامعه اسلامى در كف با كفايت او بود، پيراهنى را براى پوشيدن به سه درهم و نيم خريد، در همان بازار پوشيد، آستينش بلند بود، به خياط فرمود: اين آستين را همان طور كه به دست من است با قيچى كوتاه كن، خياط هر دو آستين را با قيچى بريد، سپس به حضرت عرضه داشت: از تن بيرون كنيد تا سر آستينها را بدوزم، فرمود: احتياج نيست، سپس به حركت آمد و در حال حركت دوبار به خود خطاب كرد: يا على همين پيراهن با اين وضع براى تو كافى است!!
روزى از خانه درآمد، پيراهن وصلهدارى به تن داشت، به آن حضرت ايراد گرفتند، در پاسخ انتقادكنندگان فرمود: پوششى است كه به قلب خشوع مىدهد و مؤمن را با ديدن