عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٤٢٤ - ٣٩٧ - بينا دل نابينا
اى پدر! كاش مرد جنگاورى بودم تا پيش روى تو با اين فاسقان مىجنگيدم؟
دشمن به سوى عبدالله مىآمد او شمشيرش را با كمال شجاعت و قوت مىگرداند و باقدرت شگفتآورى آنان را مىكشت، پنجاه سوار و بيست و دو پياده كشته شدند تا دستگير شد و نزد ابن زياد قرار گرفت، ابن زياد گفت: شكر خداى را كه تو را رسوا كرد، عبدالله گفت: اى دشمن خدا! به چه چيز مرا رسوا كرد، به خدا سوگند! اگر چشم داشتم جهان را بر تو تاريك مىكردم، آن گاه پسر زياد براى جواز قتل عبدالله چنين گفت: اى عبدالله! درباره عثمان چه مىگويى؟ عبدالله گفت: اى ملعون! اى پسر مرجانه! مرا با عثمان چه كار؟ خوب كرد يا بد، خداوند به عدل بين او و مردم داورى خواهد كرد، تو از خودت و پدرت و يزيد و پدرش سؤال كن.
ابن زياد گفت: به هيچوجه از تو پرسشى نمىكنم جز اين كه شربت مرگ را به تو بچشانم.
عبدالله گفت: پيش از اين كه به دنيا بيايى از خداوند خواستهام كه فيض شهادت را نصيب من كند، در جنگ جمل و صفين از اين برنامه محروم شدم ولى امروز دانستم كه دعاى سابقم مستجاب شده.
در اين هنگام قصيدهاى كه حاوى ٢٩ بيت بود با كمال فصاحت انشا كرد كه مضمونش نكوهش بنى اميه و مدح اهل بيت : و امام حسين ٧ و ترغيب مردم به خونخواهى حضرت حسين ٧ و مذمت مردم بىوفاى كوفه بود.
ابن زياد بيچاره شد ديگر مهلت نداد، دستور داد سر مبارك او را از بدن جدا كرده به دار آويختند، سپس دستور داد دختر او صفيه را گرفته به زندان ببرند.
اين دختر در زندان بود تا مردى به نام طارق به دستور سليمان بن صرد او را از زندان نجات داد تا آن كه محمد بن سليمان با او ازدواج كرد و از او شش پسر و چهار دختر به