عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٤٢٣ - ٣٩٧ - بينا دل نابينا
و وقاحت چنين گفت: ستايش خدايى كه حق و اهل حق را غلبه داد و اميرالمؤمنين يزيد بن معاويه را يارى كرد و دروغگو پسر دروغگو را به قتل رساند!
عبدالله چون اين سخنان ياوه را شنيد فرياد برآورد- فريادى در سختترين فضاى اختناق-: اى فرزند مرجانه! اى دشمن خدا! دروغگو و پسر دروغگو تو هستى و آن كه به تو اين پست و مقام را واگذار كرد، تو دستور مىدهى فرزندان پيامبر را بكشند سپس بر منبر مسلمانان رفته و اين چنين دهن كجى مىكنى؟!
ابن زياد از شنيدن اين سخنان سخت ناراحت شد و فرياد زد: اين گوينده كه بود؟
عبدالله فرياد زد: اى دشمن خدا! اى دروغگو! پسر دروغگو! من بودم، آيا دودمان پاك پيامبر را كه خداوند رجس و پليدى را از ساحت مقدس آنان دور كرده به قتل مىرسانى و ادعاى اسلام مىنمايى، اى داد! كجايند فرزندان مهاجران و انصار، چرا از اين متجاوز لعنت شده فرزند لعنت شده به زبان رسول اكرم، انتقام نمىكشند؟!
اين سخنان، پسر زياد را تبديل به يك آتش پاره كرد، همان وقت دستور دستگيرى عبدالله را داد، گروهى از ماموران به طرف او آمدند، عدهاى از طايفه عبدالله به حمايت برخاستند، با ايجاد شدن كشمكش سخت، عبدالله را از دست ماموران نجات داده و به خانهاش بردند.
سرانجام محمد اشعث به دستور ابن زياد با گروهى زياد براى دستگيرى او حركت كردند، در اين موقعيت گروه عبدالله مغلوب شده و عدهاى كشته شدند، فاجران به در خانه عبدالله رسيدند، در را شكسته و وارد خانه شدند!!
عبدالله به دختر با شهامتش گفت: شمشير مرا بده و از هر طرف به من حمله شد مرا راهنمايى كن تا شر آنان را دفع كنم.
دختر شمشير پدر را به دست او داد و به راهنمايى آن مرد بينادل مشغول شد، عبدالله با خواندن رجز به دشمن عنود حملهور شد و به دفع جنايت آنان شمشير زد، دختر گفت: