عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٣٩٤ - ٣٦٨ - جهانگير خان قشقايى يا اعجوبه مبارزه با نفس
جابرى گويد:
اگر شارب مسكرى يا فاعل منكرى را شبانه گرفته به مدرسه آورده براى اجراى حد، آن مرحوم مىفرمود: حبسش كنند تا به هوش آيد. بعد خود آن جناب نيمه شب رفته او را رها و از مدرسه بيرونش برده و با اندرز حكيمانه به راه راستش مىآورد.
وحيد گويد: من از جهانگيرخان با اين كه چندين سال در محضر درسش حاضر بودم، هيچگاه دعوى شعر و شاعرى نشنيدم و پس از رحلت وى از شاعرى و شعر وى به وسيله شيخ محمد حكيم كه به وى محرمترين اشخاص بود آگاه شدم كه اين اشعار از اوست:
|
تا ياد چين زلف تو شد پاى بست ما |
رفت اختيار عقل و سلامت ز دست ما |
|
|
از صرف نيستى چو كسى را خبر نشد |
عشقت چگونه كرد حكايت زهست ما |
|
|
غمگين مشو گر از ستمش دل شكستهاى |
كار زد به صدهزار درست اين شكست ما |
|
|
از دشمنان ملامت و از دوستان جفا |
بودست سرنوشت ز روز الست ما |
|
|
گشتم زهجر غرقه درياى اشك خويش |
تا ماهى وصال كى افتد به شصت ما |
|
از آقا محمد جعفر دهاقانى خادم مدرسه صدر در مسئله فوت خان منقول است كه:
بيمارى ايشان در كبد بود، ميرزا مسيح خان دكترش بود، وقتى خان بيماريش شديد شد، من رفتم دنبال دكتر ميرزا مسيح خان، گفت: شما چه نسبتى با خان داريد؟ گفتم:
خادمش هستم، دكتر گفت: من نمىآيم، خان آدم كوچكى نيست، من براى عيادت مىآيم. آمدم جريان را براى خان گفتم، خان فهميد گفت: برو بگو براى عيادتم بيايد،