عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٣٨٥ - ٣٦٦ - افشاگرى شجاعانه طرماح عليه باطل
و اميرالمؤمنين على بن ابيطالب ٧ از قفا مىآيد، پس اى مردم بدبخت! منتظر بلايى باشيد كه هم اكنون بر سرتان فرود مىآيد.
گفتند: از كجا مىآيى؟ گفت: از نزد آزاد مردى پاك و پاكيزه سرشت، نيكو خصال و با ايمان.
گفتند: با كه كار دارى؟ گفت: مىخواهم با اين بدگهرى كه شما او را پيشواى خود مىدانيد ملاقات كنم.
حضار دانستند كه وى فرستاده اميرمؤمنان ٧ است، از اين رو گفتند: اى اعرابى! امير ما معاويه با اطرافيان خود سرگرم مشورت در امور مملكت است و امروز نمىتوانى به حضور او باريابى.
گفت: خاك بر سر او كنند، او را با رسيدگى به امور مسلمانان چه كار؟ در آن وقت حضار، نامهاى به معاويه نوشتند كه قاصدى سخنور و حاضر جواب از كوفه آمده و از طرف على بن ابيطالب حامل پيامى است براى تو، به هوش باش كه در جواب او چه خواهى گفت؟ آن گاه طرماح را از شتر فرود آوردند و در مجلس خود جاى دادند تا از معاويه خبر برسد.
چون نامه به معاويه رسيد و از موضوع مطلع شد، فرزندش يزيد را خواست و دستور داد مجلسى را بيارايد و آنچه لازمه شوكت و حشمت دربار يك سلطان مقتدر است فراهم كند.
يزيد بن معاويه صدايى گوش خراش داشت و روى بينى و چهرهاش علامت زخمى بود، چون مجلس آراسته گرديد، طرماح را بار دادند تا به مجلس در آيد.
چون به در كاخ رسيد و ديد تمام كاركنان لباس سياه به تن كردهاند گفت: اينها كيستند كه مثل موكلين جهنم در تنگناى راه دوزخ مىباشند؟ و چون چشمش به يزيد افتاد، گويى او را شناخت، به همين جهت گفت: اين تيره بخت، گردن كلفت بينى بريده كيست؟