عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٢٠٢ - ٢٠٠ - از تو حركت از خدا بركت
غلام مىخنديد و مىرفت، از وى سبب پرسيدند، گفت: خندهام از اين گردن بند است كه چقدر بابركت بود ...
گرسنهاى را سير كرد، برهنهاى را پوشانيد، پيادهاى را سوار كرد، بينوايى را به نوا رسانيد، بندهاى را آزاد كرد و خود به جاى خويش بازگشت.
عارف واصل، آيت الله غروى اصفهانى در مدح بانوى دوسرا چنين سروده است:
|
وهم به اوج قدس ناموس اله كى رسد |
فهم كه نعت بانوى خلوت كبريا كند |
|
|
بسمله صحيفه فضل و كمال و معرفت |
بلكه گهى تجلى از نقطه تحت با كند |
|
|
مفتقرا متاب روى از در او به هيچ سوى |
زان كه مس وجود را فضه او طلا كند[١] |
|
٢٠٠- از تو حركت از خدا بركت
|
ساده مردى بود در يك مدرسه |
احمقى بىحاصلى پر وسوسه |
|
|
روز و شب در حجره گفتى اى خدا |
عالمم گردان و بر من در گشا |
|
|
ديگران در حجرهها پهلوى او |
جمله در تكرار بودند و غلو |
|
|
پر شده از بانگ هريك صحن و بام |
جمله در بحث اصولين و كلام |
|
|
بحث ايشان را مدرس مىشنيد |
بر در و بر بام هريك مىدويد |
|
|
روز و شب تا بيند ايشان در جهاد |
چون همىكوشند در علم و رشاد |
|
|
حرصشان چونست در تحصيلها |
تا از ايشان كيست افزون در ذكا |
|
|
او همى گفتى همه شب كاى خدا |
عالمم ساز و بزرگ و مقتدا |
|
|
پس مدرس گفتش از روزن كه هان |
روز و شب تكرار كن درست بخوان |
|
|
او چنان پنداشت كان گفت از خداست |
حرص تحصيلش ز جان چون موجهاست |
|
[١] - عرفان اسلامى: ٤/ ٣٠٧.