عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٢٠١ - ١٩٩ - بركت يك گردنبند
سوارهام نمودى، بينوا بودم توانگرم كردى. پدر و مادرم به قربانت. آن گاه دست به دعا برداشت و چنين گفت:
پروردگارا! جز تو كسى را نمىپرستم، تويى كه روزى رسانى؛ پروردگارا! به فاطمه پاداشى بده كه چشمش نديده باشد و گوشى نشنيده باشد.
پيامبر ٦ فرمود: آمين.
آن گاه به ياران روى كرده فرمود:
خداى به فاطمه چنين چيزى داده است؛ من پدر فاطمه هستم و پدرى مانند پدر فاطمه نمىباشد، على شوهر فاطمه مىباشد و اگر على نبود، فاطمه را شوهرى نبود، خداى حسن و حسين را به فاطمه داده كه سرور اهل بهشتند و مانند آنها كسى يافت نمىشود.
جبرئيل به من خبر داد:
وقتى كه فاطمه از دنيا مىرود و به خاك سپرده مىشود، دو فرشته به قبرش مىآيند و از او مىپرسند: خداى تو كيست؟ فاطمه مىگويد: الله خداى من است.
مىپرسند: پيغمبرت كيست؟ مىگويد: پدرم. مىپرسند: امام تو كيست؟ مىگويد:
اين كسى كه سر قبر من ايستاده على بن ابىطالب.
عمار گردن بند مقدس را به مشك آلود و در بردى از يمن پيچيد و به غلامش داده گفت:
برو حضور رسول خدا ٦، اين را و تو را نثار مقدمش كردم ...
غلام، شرفياب شد و پيام خواجه خود را حضور خواجه كاينات رسانيد، حضرتش فرمود:
برو نزد دخترم تو را و گردن بند را به وى بخشيدم.
غلام به سوى دخت رسول رفته و سخن پدر را به دختر ابلاغ كرد. فاطمه گلوبند را بگرفت و به غلام گفت: برو تو را در راه خدا آزاد كردم.