عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٢٠٠ - ١٩٩ - بركت يك گردنبند
اكنون سال ها از آن روزهاى سياه مىگذرد و هنوز آثار آن شكنجهها كه بزرگ ترين نشان افتخار است، در تن عمار باقى مىباشد.
عمار بسيار مورد لطف و عنايت رسول خدا ٦ بود و در ميان مسلمانان موقعيتى به سزا داشت و همه با ديده تقديس و احترام به او مىنگريستند.
وقتى كه از جاى برخاست چشم ها به او دوخته شد تا بدانند چه مىخواهد بكند و چه مىخواهد بگويد.
عمار عرض كرد: يا رسول الله! اجازه مىفرماييد كه من اين گردن بند را بخرم؟ پيغمبر فرمود: بخر و هركس با تو در خريد آن شركت كند، خداى در آتش دوزخ عذابش نخواهد كرد.
عمار به مرد بينوا رو كرد و پرسيد: گردن بند را چند مىفروشى؟
بينوا گفت: به غذايى كه از نان و گوشت باشد و سيرم كند و پارچهاى كه تنم را بپوشاند و دينارى كه به منزلم برساند.
عمار گفت: هشت دينار زر و دويست درهم سيم، بردى از يمن، چارپايى كه تو را به خانه برساند مىدهم و تو را از نان و گوشت سير خواهم كرد.
مرد بينوا از اين نيكوكارى عمار در تعجب شده گفت: اى مرد! تو چقدر جوانمرد هستى!!
عمار و مرد بينوا از مسجد خارج شدند ...
اين بار سومى بود كه بينوا، حضور پيغمبر مهربان شرفياب مىشد، در هر بار حالش از گذشته بهتر بود، اكنون شكمش سير است، جامهاى از برد يمانى به تن كرده، زر و سيم بسيارى همراه دارد و زبانش به ثناى رسول خدا ٦ گوياست.
عرض مىكند:
يا رسول الله! گرسنه بودم سيرم كردى، برهنه بودم پوشيدهام كردهاى، پياده بودم