عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ١٩٩ - ١٩٩ - بركت يك گردنبند
از بىرحمى بشر داستان ها دارد.
آنها مىدانستند كه خاندان اين مرد از نخستين كسانى هستند كه به اسلام گرويدهاند وقتى كه اسلام ناتوان بود و همه از آن روى گردان بودند.
در آن موقع كسى كه اسلام مىآورد در خطر قرار مىگرفت، نخستين مردمى كه اسلام را پذيرفتند، ناتوانان و ستم كشان بودند، قدرتمندان قريش آنچه نيرو داشتند در شكنجه و آزار آنان به كار مىبردند!!
اصحاب پيغمبر مىدانستند كه اين خانواده، چه رنجها ديده و چه شكنجهها چشيدهاند و چه قربانى ها دادهاند.
پدر و مادر عمار نخستين مرد و زنى بودند كه در راه خدا شهيد شدند، ابوجهل اين خانواده ضعيف و بينوا را در آفتاب سوزان حجاز، لخت و عريان به روى سنگريزههايى كه از حرارت آفتاب گداخته شده بود مىخوابانيد و بر سينههاى آنها سنگهاى بسيار بزرگى مىنهاد، تا از ايمان به خدا و رسول دست بردارند!!
گاه بر پيكر برهنه آنها آنقدر تازيانه مىنواخت كه گوشت بدنشان به اين سو و آن سو مىپريد.
وقتى آتش خشمش شعلهور گرديد، زوبينى به دست گرفت و در پيش مادر عمار فرود كرد و آن زن با ايمان را شهيد ساخت!! آن گاه ياسر پدر عمار را به شهادت رساند و عبدالله برادر عمار را از بام خانه بر زمين پرتاب كرد، پيكر جوان خورد شد و از دنيا رفت.
خود عمار كه در آفتاب سوزان در زير شكنجه قرار داشت، همه اين جنايات را به چشم مىديد و ناظر بود كه با پدر و مادر و برادرش چه كردند، او منتظر بود كه نوبت وى كى رسد؟
در اين موقع ظرف بزرگى را آوردند كه از پوست بود، آن را پر از آب كردند و عمار را با پيكر مجروح در ميان آن انداختند و سپس از اين سو به آن سويش مىكشيدند و هل مىدادند، گاه عمار را در ميان آب فرو مىكردند، ولى عمار استقامت مىكرد.