شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٧٥ - رنجانيدن اميرى خفتهاى را كه مار در دهانش رفته بود
|
شمّهاى زين حال اگر دانستمى |
گفتن بىهوده كى تانستمى |
|
|
بس ثنايت گفتمى اى خوش خصال |
گر مرا يك رمز مىگفتى ز حال |
|
|
ليك خامش كرده مىآشوفتى |
خامشانه بر سرم مىكوفتى |
|
|
شد سرم كاليوه عقل از سر بجست |
خاصه اين سر را كه مغزش كمتر است |
|
|
عفو كن اى خوب روى خوب كار |
آن چه گفتم از جنون اندر گذار |
|
ب ١٨٩٨- ١٨٨٩ ليك تا گرگش ندرّد: نظير آن حكايتى است كه جامى از رفتار موسى (ع) با برّه به نظم در آورده است و در پايان داستان گويد:
|
كوشش من كه در قفاى تو بود |
نز براى خود از براى تو بود |
|
|
گر تو را با تو واگذاشتمى |
لطف خويش از تو باز داشتمى |
|
|
بهر گرگ و پلنگ خون آشام |
طعمه چاشت مىشدى يا شام |
|
(سلسلة الذهب، ص ٥) در كوى افتادن: آشنا شدن.
روان پاك: كنايت از فرشتگان. و در آن تلميحى است به آيه «وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ» (بقره، ٣٠) آشوفتن: غضب كردن، خشمگين شدن.
|
خواهم كه بدانم من جانا تو چه خود دارى |
باز از چه بر آشوبى باز از چه بيازارى |
|
(منوچهرى) كاليوه: سر گشته.
|
گفت اگر من گفتمى رمزى از آن |
زهره تو آب گشتى آن زمان |
|
|
گر تو را من گفتمى اوصافِ مار |
ترس از جانت بر آوردى دمار |
|
ب ١٩٠٠- ١٨٩٩ اين داستان را آورد تا بگويد كه اولياى حق اگر كارى كنند يا تكليفى دشوار بر سالكان نهند كه خردهاى ناقص آن را براى خود شمارند يا رنجى به حساب آرند، بدانند كه آن تكليف دشوار به سود آنان خواهد بود. چنان كه عبادت رنجى است مكلف را،