شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٥٤ - آفت تأخير خيرات به فردا
|
خاك همچون آلتى در دستِ باد |
باد را دان عالى و عالى نژاد |
|
|
چشم خاكى را به خاك افتد نظر |
باد بين چشمى بود نوعى دگر |
|
|
اسب داند اسب را كو هست يار |
هم سوارى داند احوال سوار |
|
|
چشمِ حسّ اسب است و نور حق سوار |
بىسواره اسب خود نايد به كار |
|
|
پس ادب كن اسب را از خوى بد |
ور نه پيش شاه باشد اسب رد |
|
|
چشم اسب از چشم شه رهبر بود |
چشم او بىچشم شه مُضطَر بود |
|
|
چشمِ اسبان جز گياه و جز چَرا |
هر كجا خوانى بگويد نى! چرا؟ |
|
ب ١٢٨٤- ١٢٧٥ جهان نيست: عالم ماده، جهان فانى، دنيا.
هستان: اين كلمه در مثنوى و ديوان شمس جمع «هست» به معنى «موجود زنده» آمده است.
|
كاشكى هستى زبانى داشتى |
تا ز هستان پردهها برداشتى |
|
٤٧٢٥/ ٣ و در فرهنگ لغات و تعبيرات مثنوى، «هستان» به همين معنى آمده ليكن بعيد نيست كه به معنى جنس «هست» باشد، نه جمع.
خاك: استعارت است از جسم.
باد: استعارت است از روح.
|
نقش چون كف كى بجنبد بىز موج |
خاك بىبادى كجا آيد بر اوج |
|
|
چون غبار نقش ديدى باد بين |
كف چو ديدى قلزم ايجاد بين |
|
١٤٦٠- ١٤٥٩/ ٦ اينكه بر كار است: اندام و جسم.
آن كه پنهان است: روح.
چشم اسب ...: استعارت از چشمهاى حسى كه نور آنها از افاضه نور حق است. چنان كه اگر سوارى اسب را رهبر نباشد آن اسب در بىراهه خواهد افتاد و بود كه تباه شود. اگر نور الهى راهنماى آدميان نباشد گمراه شوند كه «مَنْ يَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ وَ مَنْ يُضْلِلْ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ وَلِيًّا مُرْشِداً.» (كهف، ١٧)