شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٧٦ - گمان بردن كاروانيان كه بهيمهى صوفى رنجور است
|
ور چه بنويسى نشانش مىكنى |
ور چه مىلافى بيانش مىكنى |
|
|
او ز تو رو در كشد اى پر ستيز |
بندها را بگسلد وز تو گريز |
|
ب ٣١٨- ٣١٣ بَرى: برئ، بيزار.
نشان كردن: علامت نهادن تا يافتن آن آسان باشد.
گريز: گريزد. نظير.
|
يك دو گامى رو تكلّف ساز خوش |
عشق گيرد گوشِ تو آن گاه كش |
|
٢٥١٥/ ٥ اگر ديده را آن روشنى نيست كه ببيند همه چيز در جهان نشانه يكى است، بايد گوش را به فرمان مرد حق نهاد و سخنان پاك را شنود تا ديده را از راه گوش يكى بين كند اما شنيدن سخنان پاك هم دل بينا خواهد. دلهاى بيمار پذيراى وسوسه شيطان است. آن كه دلى بيمار دارد، اگر سخن حكمت را بنويسد تنها سود او ثبت و نشان است و اگر بگويدش لقلقه زبان، و اين بيان بر گرفته از سخن امير مؤمنان (ع) است كه: «حكمت گاه در سينه منافق بود، پس در سينهاش بجنبد تا برون شود و با همسانهاى خود در سينه مؤمن بيارامد.» (نهج البلاغه، كلمات قصار: ٧٩)
|
علم چندان كه بيشتر خوانى |
چون عمل در تو نيست نادانى |
|
(سعدى)
|
علم كآن نبود ز هو بىواسطه |
آن نپايد همچو رنگ ماشطه |
|
٣٤٤٩/ ١
|
علمهاى اهلِ دل حمّالشان |
علمهاى اهلِ تن احمالشان |
|
|
علم چون بر دل زند يارى شود |
علم چون بر تن زند بارى شود |
|
٣٤٤٧- ٣٤٤٦/ ١
|
ور نخوانى و ببيند سوز تو |
علم باشد مرغ دستآموز تو |
|
|
او نپايد پيشِ هر نااوستا |
همچو طاوسى به خانه روستا |
|
ب ٣٢٠- ٣١٩ صوفيان علم ظاهرى را بارى بر دوش متعلّم دانند و گويند علمى كه حقيقت را بيان