شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٧٢ - گمان بردن كاروانيان كه بهيمهى صوفى رنجور است
|
ز آن سبب فرمود يزدان وَ الضُّحى |
وَ الضُّحى نور ضمير مصطفى |
|
|
قول ديگر كين ضُحى را خواست دوست |
هم براى آن كه اين هم عكس اوست |
|
|
ور نه بر فانى قسم گفتن خطاست |
خود فنا چه لايق گفت خداست؟ |
|
[١]
|
لا احبّ الآفِلِينَ گفت آن خليل |
كى فنا خواهد از اين ربّ جليل |
|
|
باز و اللّيل است ستّارى او |
و آن تن خاكىِ زنگارى او |
|
|
آفتابش چون بر آمد ز آن فلك |
با شب تن گفت هين ما ودَّعك |
|
|
وصل پيدا گشت از عين بلا |
ز آن حلاوت شد عبارت ما قَلى |
|
ب ٢٩٩- ٢٩٢ ستّارِى: پوشندگى، پرده افكنى.
چشم دوز: كه چشم را بر هم خواباند، كه مانع ديدن شود.
وَ الضُّحى: سوگند به چاشتگاه (ضُحى، ١).
ضمير: درون، دل، سينه.
فانى: نيست شونده، نابود شونده.
خليل: لقب حضرت ابراهيم (ع) است.
لا أُحِبُّ الْآفِلِينَ: پنهان شوندگان را دوست نمىدارم (انعام، ٧٦).
وَ اللَّيْلِ: سوگند به شب (ليل، ١).
زنگارى: تيره.
ما وَدَّعَكَ: خدا تو را بدرود نكرد و فرو نگذاشت (ضحى، ٣).
ما قَلى: و تو را وداع نگفت، تو را ترك نكرد. (ضحى، ٣) «قلى» به معنى دشمن داشتن نيز آمده است. ترجمه نخست بر اساس تبيان است.
مردان حق گاه با ضمير روشنى كه دارند حقيقتى را براى جويندگان آشكار مىكنند، اين حالت آنان همچون روز است و گاه لغزشها و گناهان را ناديده مىگيرند و بر آن پرده مىافكنند و اين حالت آنان همچون شب است. سپس با تعبيرى عارفانه آيههايى از سوره ضحى را چنين تفسير مىكند كه غرض از «چاشتگاه روشن» كه خدا بدان سوگند خورده
[١] -در حاشيه نسخه اساس:
|
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً |
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ |
|
|
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى |
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ) |
|