شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٤ - اندرز كردن صوفى خادم را در تيمار داشت بهيمه و لا حول خادم
|
جانِ گرگان و سگان هر يك جداست |
متّحد جانهاى شيران خداست |
|
|
جمع گفتم جانهاشان من به اسم |
كآن يكى جان صد بود نسبت به جسم |
|
|
همچو آن يك نورِ خورشيد سما |
صد بود نسبت به صحن خانهها |
|
|
ليك يك باشد همه انوارشان |
چون كه برگيرى تو ديوار از ميان |
|
|
چون نماند خانهها را قاعده |
مؤمنان مانند، نَفس واحده |
|
٤١٨- ٤١٤/ ٤
|
يك زمان بگذار اى همره ملال |
تا بگويم وصف خالى ز آن جمال |
|
|
در بيان نايد جمال حال او |
هر دو عالم چيست؟ عكس خال او |
|
|
چون كه من از خال خوبش دم زنم |
نطق مىخواهد كه بشكافد تنم |
|
|
همچو مورى اندر اين خرمن خوشم |
تا فزون از خويش بارى مىكشم |
|
ب ١٩١- ١٨٨ آن چه در آفرينش است، كثرتهاست. ليكن اين كثرت به ديده عارف حدود وجود مطلق است و از نظر حكيم الهى اعراض را اصالتى نيست، آن چه هست وجود است و جلوه حق تعالى. مولانا گويد: وصف آفرينش كون و جلوه حق در اين آفرينش از حدود بيان من بيرون است تنها توانم اشارتى در اين باره كنم و بگويم آن چه در دو جهان است عكسى از خال او يعنى ذرهاى از عظمت خلقت پروردگار است.
|
الكَونُ خَدٌ قَد بَدا مِن خالِه |
وَ لَقَد تَجلّى خالُهُ مِن خَدِّه |
|
[١] (المنهج القوى)
|
حسن روى تو به يك جلوه كه در آينه كرد |
اين همه نقش در آيينه اوهام افتاد |
|
|
اين همه عكس مى و نقش نگارين كه نمود |
يك فروغ رخ ساقى است كه در جام افتاد |
|
(حافظ)
[١] - نيكلسون بيت را به نام مغربى ثبت كرده است.