شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٧٨ - رنجانيدن اميرى خفتهاى را كه مار در دهانش رفته بود
سر از خواب بر آوردن: مردن و حشر شدن پس از آن يا حس را رها كردن و به عقل گراييدن.
|
خواب و خورت ز مرتبه عقل دور كرد |
آن گه رسى به خويش كه بىخواب و خور شوى |
|
(حافظ) وَ اللَّهُ أعلَمُ بالصَّواب: و خدا بدان چه درست است داناتر است.
در اين بيتها مولانا به دو نكته مهم اشارت كرده است. يكى اينكه گزيدگان خدا تربيت را با مقدار توان بنده همسان مىكنند و حقيقت را تا آن جا به آنان مىگويند كه تحمل داشته باشند، ديگر اينكه آنان از قدرت نامحدود بهرهورند و بر هر چه خواهند با اجازت حق توانا هستند.
|
مر تو را نه قُوَّتِ خوردن بُدى |
نه ره و پرواى قَى كردن بدى |
|
|
مىشنيدم فحش و خر مىراندم |
رَبِّ يَسِّر زير لب مىخواندم |
|
|
از سبب گفتن مرا دستور نى |
ترك تو گفتن مرا مقدور نى |
|
|
هر زمان مىگفتم از درد درون |
اهدِ قَومِى إنَّهُم لا يَعلَمُون |
|
ب ١٩١٦- ١٩١٣ خر راندن: نگاه كنيد به: شرح بيت ٣٠٣٠/ ١ رَبِّ يَسِّر: (جمله دعائيه) پروردگار من آسان كن.
اهدِ قَومى: نگاه كنيد به: شرح بيت ١٨٦١/ ٢ اين بيتها مقول گفته امير است. امير مظهر راهنمايان مردم نادان است، كه در خواب غفلتاند و خواهندگان مار و كژدمِ شهوت. اولياى حق آنان را اندرز مىدهند و گاه تكليفهاى سخت بر عهدهشان مىنهند تا آن كژدم و مارها را از درون خود برون اندازند.
لكن آنان را دستورى نيست تا سبب اين تكليفها را چنان كه بايد بيان دارند و نه توانند به حال خودشان گذارند، ناچار پى در پى هدايت آنان را از خدا خواهاناند.
|
سجدهها مىكرد آن رَسته ز رنج |
كاى سعادت اى مرا اقبال و گنج |
|
|
از خدا يابى جزاها اى شريف |
قوّتِ شكرت ندارد اين ضعيف |
|
|
شُكر حق گويد تو را اى پيشوا |
آن لب و چانه ندارم و آن نوا |
|