شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٦٢ - پرسيدن موسى از حق سر غلبه ظالمان را
دهيد گفتند منزّهى تو، ما را دانشى نيست، جز آن چه تو به ما آموختهاى. همانا تو داناى حكيمى. گفت اى آدم، آنان را از نامهاى آن چيزها آگاه كن. پس چون آنان را آگاه ساخت گفت آيا به شما نگفتم من نهان آسمانها و زمين را مىدانم و مىدانم آن را كه آشكار مىكنيد و آن را كه پنهان مىكنيد.»
|
آدم خاكى ز حق آموخت علم |
تا به هفتم آسمان افروخت علم |
|
|
نام و ناموس ملك را در شكست |
كورى آن كس كه در حق در شك است |
|
١٠١٣- ١٠١٢/ ١ نوش: استعارت از گوهرى كه در آدمى است و در فرشتگان نيست. فرشته فِعليَّت مطلق است و بيشى و كمى نپذيرد. و انسان تواند هر دو قوس صعودى و نزولى را طى كند.
نيش: استعارت از تباهى كه بعض انسانهاى نافرهيخته در زمين كنند و خود و ديگران را زيان رسانند.
حشر تو: با توجه به سياق عبارت، «حشر نو» مناسبتر مىنمايد و آن لبس بعد از خلق يا كون پس از فساد است. (نگاه كنيد به: شرح بيت ١٧٣٧/ ٢) و اگر درست «حشر تو» باشد مقصود رستاخيز است كه در آن حقيقت نهفته آشكار مىگردد كه «يَوْمَ تُبْلَى السَّرائِرُ» (طارق، ٩) سرِّ مرگ: يافتن كمال است در مرتبه بالاتر. چنان كه مرگ جماد موجب پديد آمدن حيوانيت است و مرگ حيوانيت رسيدن به مرتبه انسانيت.
لوح: در روزگاران گذشته چون كاغذ كم بود صفحهاى از آهن نازك يا حلبى يا تخته صاف آماده مىكردند، و معلم مكتب خانه در آن خطى به عنوان سر مشق مىنوشت تا كودك از روى آن صفحه بنويسد و آن را «مشق خط» مىگفتند و چون صفحه پر مىشد لوح را مىشستند تا دگر بار بر آن بنويسند.
لوح شستن: استعارت از محو مرحله پيشين و از ميان بردن آن.
بىوقوف: بىتوقف، بدون مكث. چنان كه مىبينيم حركت از نقص به كمال مستمر است و وقفهاى در آن پديد نمىشود.
حروف نوشتن: استعارت از پديد آوردن مرحله ديگر. چنان كه هر دم در عالم كونى است پس از فساد و فسادى است پس از كون.