شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٢٨ - گرفتار شدن باز ميان جغدان به ويرانه
دست داده است.
|
جمله كوران را دوا كن جز حسود |
كز حسودى بر تو مىآرد جُحود |
|
|
مر حسودت را اگر چه آن منم |
جان مده تا همچنين جان مىكنم |
|
|
آن كه او باشد حسود آفتاب |
و آن كه مىرنجد ز بود آفتاب |
|
|
اينت درد و بىدوا كو راست آه |
اينت افتاده ابد در قعر چاه |
|
|
نفى خورشيد ازل بايستِ او |
كى بر آيد اين مراد او؟ بگو! |
|
ب ١١٢٦- ١١٢٢ جُحود: انكار.
جان دادن: استعارت از راهنمايى كردن، دانا ساختن.
جان كندن: استعارت از ماندن در جهل مركب، و در گمراهى به سر بردن.
آفتاب: استعارت از عارف كامل.
بود: بودن، هستى، وجود داشتن.
افتاده ابد در قعر چاه: استعارت از كسى كه هيچ گاه توفيق رستگارى نخواهد يافت. خورشيد ازل: استعارت از ولى كامل.
بايست: خواست، درخواست.
نادان را با تعليم دانا توان كرد و درون تيره را با نور معرفت روشن توان ساخت. چنين وظيفه را عارف كامل بر عهده دارد. اما حسود خواهان بهره بردن از علم و معرفت نيست بلكه قصد او پوشاندن خورشيد نورانى است چنان كه سعدى گويد: «در سايه دولت خداوندى دام ظله همگنان را راضى كردم مگر حسود را كه راضى نمىشود الّا به زوال نعمت من.» (گلستان، ص ٦٤)
[گرفتار شدن باز ميان جغدان به ويرانه]
|
باز آن باشد كه باز آيد به شاه |
بازِ كور است آن كه شد گُم كرده راه |
|
|
راه را گُم كرد و در ويران فتاد |
باز در ويران بَرِ جغدان فتاد |
|
|
او همه نور است از نور رضا |
ليك كورش كرد سرهنگ قضا |
|
|
خاك در چشمش زد و از راه بُرد |
در ميان جغد و ويرانش سپرد |
|
|
بر سرى جغدانش بر سر مىزنند |
پرّ و بال نازنينش مىكنند |
|
|
ولوله افتاد در جغدان كه ها |
باز آمد تا بگيرد جاى ما |
|