شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٩٩ - قسم غلام در صدوق و وفاى يار خود از طهارت ظن خود
دارى كه جايگزين آن عملها شود.
|
گفت شاها بىقُنُوطِ عقل نيست |
گر تو فرمايى عرض را نَقل نيست |
|
|
پادشاها جز كه يأس بنده نيست |
گر عرض كآن رفت باز آينده نيست |
|
|
گر نبودى مر عرض را نقل و حَشر |
فعل بودى باطل و اقوال فَشر |
|
|
اين عرضها نقل شد لونى دگر |
حشر هر فانى بود كَونى دگر |
|
|
نقل هر چيزى بود هم لايقش |
لايق گلّه بود هم سايقش |
|
|
وقت محشر هر عرض را صورتى است |
صورت هر يك عرض را نوبتى است |
|
ب ٩٥٩- ٩٥٤ قُنُوط: نوميدى.
حَشر: گرد آوردن. بر انگيختن، و در اين بيت به معنى لازم به كار رفته است (بر انگيخته شدن).
فَشر: هذيان، بىهوده (غياث اللغات، به نقل از لطايف). فشار، و از كلام عرب نيست (اقرب الموارد).
|
اين چه ژاژست اين چه كفر است و فشار |
پنبهاى اندر دهان خود فشار |
|
١٧٢٨/ ٢ لَون: رنگ، شكل.
فانى: نيست شده، نابود.
كَون: هستى، هست شدن.
سايق: راننده.
نوبت: مجال، وقت.
چنان كه در بيتهاى گذشته ديديم شاه به غلام گفت عبادتها و عملهاى جسمانى عرضهاست و عرض باقى نمىماند، لكن به جوهر مُبدّل گردد و براى آن مثالها آورد.
سپس از غلام پرسيد آن چه از كارهاى تو پديد آمده و ماندنى است و توانى آن را به آخرت برد چيست؟
مولانا در اين بيتها از گفته غلام به نكتهاى دقيق اشارت مىكند و آن اينكه اگر عبادتها