شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٩٨ - قسم غلام در صدوق و وفاى يار خود از طهارت ظن خود
گويد:
|
چون كه ديگى حايل آمد هر دو را |
نيست كرد آن آب را كردش هوا |
|
٢٤٣٠/ ١ مَرَم: (فعل نهى از رميدن) در اينجا كنايت از طفره رفتن است. (پاسخ بده! طفره مزن!) چنان كه ديديم، بر وفق عقيده اشعريان حركتها، سكونها كه ضمن آن تكليفهاى شرعى و عبادتها انجام مىشود عرضها هستند، ناپايدار و غير قابل نقل و انتقال. اكنون پرسشى پيش مىآيد و آن اينكه پاداشهاى حضرت حق در آن جهان است و در مقابل عمل. عملهايى كه در اين جهان انجام گرفته چنان كه مىدانيم همگى عرض است و آن را بدان جهان نمىتوان برد. مولانا در اين بيتها به زبان شاه از غلام مىپرسد كه چون جان از تن تو برون رود، اين جسم از ميان خواهد رفت، پس بگو مقابل اين جسم از ميان رفته چه خواهى داشت؟ نيز كردارهاى نيك تو در اين جهان همگى عرضهايى بوده است كه در زمان نخست از ميان رفت و مانند آن جاى آن را گرفت و همچنين. پس عملى از تو باقى نمانده است كه در جهان ديگر برابر آن پاداش بگيرى، ناچار بايست چيزى فنا ناشدنى به حضرت حق برى- كه از آن به جوهر تعبير كرده است- سپس براى بيشتر روشن كردن مطلب چنان كه روش اوست مثالهايى مىآورد، تا نشان دهد كه عرضها چون تباه شوند جوهرى جاى آنها را مىگيرد. مثلًا تلخى دهان نشانه بيمارى است و عرض است و پرهيز از خوردن خوراكهاى نامناسب و ناملايم آن عرض را از ميان مىبرد و جوهر سلامت جسم و دهان شيرين جاى آن را مىگيرد. يا آن كه زمين را شخم مىزنند خاك را بر مىگردانند، تخم در زمين مىپاشند تخم تباه مىشود. همه اينها عرضهاست كه پى در پى پديد مىشود و از ميان مىرود، ليكن جوهرى كه خوشه پر دانه است جاى آن را مىگيرد و همچنين داروهاى شفا بخش و تقويت كننده، يا آميزش زن و مرد كه عرض است و لحظهاى، و از ميان مىرود اما جاى آن عرض را جوهرى كه وجود فرزند است مىگيرد، و همچنين كيميا كه به مس زنند، و آن عرض است و از ميان مىرود، ليكن جوهر زر به جاى آن مىماند. و در پايان باز از زبان شاه به غلام مىگويد كه كردههاى آدمى از نماز و روزه و حج و بخشش و ديگر عبادتها همگى عرضها بود و آن عرضها كه براى مثال گفته شد هر يك جوهرى جايگزين داشته است، تو چه جوهرى