شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٩٦ - قسم غلام در صدوق و وفاى يار خود از طهارت ظن خود
است و قابل نقل بدان جهان نيست.
چند گويى آن و اين و آن او: چند از نيكويى ديگران سخن مىگويى.
از تگ دريا دُر آوردن: استعارت از كار نيكو كردن.
نور جان: آن چه جان را روشن كند. آن چه نزد خدا به حساب آيد.
آكندن: پر كردن.
بر دريدن: تباه شدن. پوسيده گشتن در خاك.
مَن جا بِالحَسَن: نگاه كنيد به: شرح بيت ٨٩٢/ ٢ حضرت: پيشگاه حضرت حق.
جوهر: در لغت اصل و حقيقت هر چيز، و در اصطلاح آن چه در خود به وجود آيد، و در تحقيق نياز به موضوع نداشته باشد.
عَرَضهاىِ نماز و روزه: در تعريف عرض گفتهاند چيزى است كه اگر موجود شود وجودش قائم به چيزى ديگر است، چون سياهى و سفيدى كه عارض بر جسماند و وجود آنها در وجود جسم است يا وجود آنها فى نفسه عين وجود آنهاست در غير خود، به خلاف جوهر كه قائم بر غير نيست. نماز و روزه از مقوله كيف است و عرض، پس زايل شدنى و از ميان رفتنى است.
لا يَبقَى زمانين: عَرَض در دو زمان باقى نمىماند. اشعريان گويند كه هيچ عرضى در دو زمان باقى نخواهد ماند. و آن چه به نظر باقى مىماند آن نيست كه در لحظه پيش بود، بلكه مانند آن عرضى است كه وجود داشته و از ميان رفته است و اين زوال و هست را تجدُّدِ امثال گويند و توضيح اين مطلب مستلزم بيان چند نكته است:
١) اشعرى مىگويد عرضهاى زايل شدنى است و ثابت نمىماند، و در اين بحثى نيست.
اما اينكه چرا عرض در دو زمان نمىماند؟ گويد: اگر باقى ماندن عرض در دو زمان جايز باشد پس در زمان سوم و چهارم و همچنين ديگر زمانها نيز تواند باقى ماند، و اين ادعا باطل است، چرا كه عرض چنان كه گفتيم زوال پذير است.
٢) اما اشعريان چرا به عدم امكان عرض در دو زمان توسل جستهاند چون گويند عرض پيوسته در تجدّد است پس جوهر هم كه تشخص آن به عرض است در تجدد خواهد بود. و با اين بيان مشكل حدوث عالم و بقاى مؤثر اول- ذات واجب الوجود- را