شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٨ - مقدمه مولانا
آن در آلات خود كه حواس ظاهرى است. پنج حس باطن در اصطلاح عرفا، عقل است و دل و سِرّ و روح و خفى.
نجم الدين رازى گويد: «و آن چه اين پنج حاسّه ادراك آن نكند، ملكوت مىخوانيم و آن عالم غيب است با كثرت مراتب و مدارج آن، و آن را پنج مدرك باطنى ادراك كند ... و چنان كه حواس پنجگانه ظاهرى هر يك در مدركات ديگرى تصرّف نتواند كرد ... حواس پنجگانه باطنى نيز هر يك در مدركات ديگرى تصرّف نتواند كرد چون عقل در مرئيّات دل و دل در معقولاتِ عقل ...» (مرصاد العباد، ص ١١٧) اهل محشر: كنايت از طالبان آخرت. آنان كه به دنيا و زيور آن اعتنايى ندارند.
جيب: گريبان.
بند يك صفت بودن: تنها يك اثر داشتن.
كوه قاف: كوهى است كه مىپنداشتند گرداگرد جهان كشيده است و عنقا (سيمرغ) بر آن كوه جاى دارد. در اصطلاح صوفيان «قاف» حقيقت انسانيت است كه مظهر تام ذات واحد مطلق است. و «سيمرغ» روح مجرّد تاست كه از عالم ربوبى است و بطور موقت در بدنها حلول مىكند.
|
اندر آن قلعه خوش ذاتُ الصُّوَر |
پنج در در بحر و پنجى سوى بر |
|
|
پنج از آن چون حس به سوى رنگ و بو |
پنج از آن چون حسّ باطن راز جو |
|
٣٧٠٥- ٣٧٠٤/ ٦ اثر آفتاب تنها درخشندگى است و روشنايى آن مادى است. چنان كه اشارت شد حسهاى ظاهرى تنها جزئيها را درك تواند كرد اما شناخت و تشخيص ولى و مرشد كامل از توان اين حس خارج است و از نور معرفت استمداد مىكند، نورى كه از خواص نفس ناطقه و عقل است. آن چه با حواس ظاهرى ادراك شود خالص نيست و آن چه را عقل دريابد از غل و غش تهى است. آنان كه از كمال عقل برخوردارند، كسى را طالباند كه با ايشان سنخيت داشته باشد اما دنيا طلبان و سود جويان تنها در بند پرورش