شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٠٩ - تمامى قصه زنده شدن استخوانها به دعاى عيسى
لعل بقا: استعارت از روح كه جاويدان است. و در آن تلميحى است به آيه «ما عِنْدَكُمْ يَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللَّهِ باقٍ: آن چه نزد شماست، از ميان مىرود و آن چه نزد خداست مىماند.» (نحل، ٩٦)
|
خانه بر كَن كز عقيق اين يمن |
صد هزاران خانه شايد ساختن |
|
٢٥٤٠/ ٤ كانى: (منسوب به كان) معدنى.
ز آن كه: براى آن كه، چون.
رَنديدن: تراشيدن، از ميان بردن.
در بيتهاى پيش همراه عيسى از عيسى (ع) خواست تا استخوانها را زنده كند، حالى كه سزاوار بود از چنان همراه زندگانى روحانى طلبد. در اين بيتها غافلان را متوجه مىسازد تا به درگاه خدا زارى كنند و با نوحهگران هم آواز گردند، و اگر نوحهگران در غم آن چه نابود شدنى است گرياناند، او براى حيات جاودانهاى كه از دست مىرود بگريد. پس تذكر مىدهد كه چون بيشتر كار آدمى از روى تقليد است و نقش اين تقليد در دلها جاى گرفته است بايد با تضرع و گريه آن نقش را از ميان برد.
|
آن مُقلِّد صد دليل و صد بيان |
در زبان آرد ندارد هيچ جان |
|
|
چون كه گوينده ندارد جان و فر |
گفت او را كى بود برگ و ثمر |
|
|
مىكند گستاخ مردم را به راه |
او به جان لرزانتر است از برگِ كاه |
|
٢٤٨٢- ٢٤٨٠/ ٥
|
گر ضريرى لمتر است و تيز خشم |
گوشت پارهاش دان چو او را نيست چشم |
|
|
گر سخن گويد ز مو باريكتر |
آن سرش را ز آن سخن نبود خبر |
|
|
مستيى دارد ز گفت خود و ليك |
از بَر وى تا به مى راهى است نيك |
|
|
همچو جوى است او نه او آبى خورد |
آب از او بر آب خواران بگذرد |
|
|
آب در جو ز آن نمىگيرد قرار |
ز آن كه آن جو نيست تشنه و آب خوار |
|
|
همچو نايى ناله زارى كند |
ليك بيگار خريدارى كند |
|
ب ٤٨٨- ٤٨٣ ضَرير: نابينا.