افق اعلى - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ٢٥٥ - آيا إنسان مدنى بالطبع است
مدنى بالطبع است، هر چند كه بىدين باشد؛ زيرا طبيعت خود كار او، او را به سوى اجتماع و اطاعت از قوانين اجتماعى مىبرد؛ بلى همين طبيعت و عقل او، او را از قوانين شريعت در زندگانى اجتماعى بىنياز مىسازد!
جواب: إنسان در حد طبيعت خود، مدنى نيست و هيچ دليلى از تجربه برآن اقامه نشد است و يك شعارى در ذهن و قلم و زبان جمعى از نويسندگان و گويندگان باقى مانده است.
واقعيت اين است كه: او در طبيعت و خلقت خود دوستى شديدى به ذات دارد و اين محبت به ذات را، خالق إنسان روى مصلحت مهم، به او داده است، تا خود را حفظ كند.
بدين ترتيب، بقاى نوع إنسان، حسب ارادهى خالق كائنات تضمين گردد، احتمالًا اين حُب به ذات، در تمام جانداران مادى عاقل و مدرك؛ مانند حيوانات، به وديعت گذاشته شده باشد.
به هر حال دوستى إنسان به خود او و هر چه كه به او ارتباط دارد مشهود و محسوس است، و از اين صفت، دو صفت ديگر منشعب مىشود: يكى جلب منافع؛ دومى دفع مضار.
و از آن جايى كه حاجات زندگى در زندگانى فردى او قابل تأمين نيست و هيچ فردى نمىتواند همهى لوازم خود را تنها به دست بياورد و تمام مضرات و مشكلات را تنها دفع كند.
هر فرد إنسانى روزانه احساس مىكند به نانوا و عطار و بقال و آهنگر و لباس فروش و بناء و مواد غذايى و تداوى و خانه و دهها ماده و دهها إنسان ديگر، نياز شديد دارد: به فرش، ظرف، اثاثيه، خانه، زن، شوهر و فرزند، نياز دارد. لذا از باب ضرورت، به زندگانى اجتماعى تن مىدهد. تا ضروريات خود را به دست آورد؛ چرا از باب مجبوريت و ضرورت، تن به زندگانى اجتماعى مىدهد؟ براى اين كه افراد در زندگانى اجتماعى حتماً بايد از پارهاى خواستهاى فردى خود، براى ديگران صرف نظر كنند پارهاى از مسؤليت را بپذيرد. چون