افق اعلى - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ١٨٥ - يك اتفاق عجيب
چرا مردم ساده ما فكر نمى كنند كه اگر تعويذ نويسان مىتوانستند محبت پسر جوان را در ديل يك دختر دلخواه او و يا بر عكس محبت يك دختر جوان را در دل يك پسر داخل كنند، چرا اين قدر فقير و بدبخت ماندند، چرا براى خود تعويذ و جادو نمى كنند كه محبت خود را در دل يك پولدار داخل كند تا مصرف ماهانه او را بدهد و از بدبختى او را برهاند؟!!! معلوم است هيچ كارى نمى توانند.
قرآن كريم در يك جمله فال بد را باطل مىكند كه بدى و خوبى افراد به اراده خداوند دانا و توانا است، و قضا و قدر او برهمه حاكم است. (قالَ طائِرُكُمْ عِنْدَ اللَّهِ).
انسان بايد طبق موازين عقلايى عقب خوش بختى خود برود و از بدبختى خود دور شود، فال خوب و بد (تطير و تفأل) اثرى ندارد؛ چرا ما در زندگانى خود را به خرافات مقيد سازيم و بيراهه برويم.
يك اتفاق عجيب
در دوران جهاد كشور، من مدتى در اسلام آباد پاكستان بودم، يك روز صبح يك رمال قندهارى از شهر كويته براى خودش يا به وسيله فردى ديگر (يادم نيست) تلفون كرد كه امروز براى شما يكى خربوزه مىآورد و نخوريد كه مسموم است!!
من به آن پيام اعتنايى نكردم، احتمالا نزديك ظهر يكى از پسر ماماهايم از پشاور به اسلام آباد آمد و يك خربوزه بزرگ با خود براى من تحفه آورد كه نصف پيش گويى اين رمال و تغويذ نويس قندهارى تحقق يافت! شما اگر به جاى من مى بوديد چه كار مىكرديد؟ آن را مى خورديد يا نه؟!
من خربوزه را به فاميل دادم كه پوست كنيد و شما هم بخوريد و براى من و مهمان هم بفرستيد، بعد از غذا با فكر آرام خربوزه را خوردم كه هيچ ضررى به كسى نرسيد.