افق اعلى - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ١٨٩ - موسى در آغوش فرعون
كرد، ناگهان صداى گريهاى از درون تنور برخاست مادر به سوى تنور دويد، ديد خداوند آتش را براى او برد و سلام كرده است (همان خدايى كه آتش نمرودى را براى ابراهيم سرد و سالم ساخت) دست كرد و نوزادش را سالم بيرون آورد.
اما باز مادر در امان نبود، چرا كه ماموران چپ و راست در حركت و جستجو بودند، و شنيدن صداى يك نوزاد كافى بود كه خطر بزرگى واقع شود.
در اينجا يك الهام الهى قلب مادر را روشن ساخت، الهامى است كه ظاهرا او را به كار خطرناكى دعوت مىكند، ولى با اين حال از آن احساس آرامش مىنمايد.
اين يك ماموريت الهى است كه به هر حال بايد انجام شود، و تصميم گرفت به اين الهام لباس عمل بپوشاند و نوزاد خويش را به نيل بسپارد!.
به سراغ يك نجار مصرى آمد (نجارى كه نيز او از قبطيان و فرعونيان بود!) از او درخواست كرد صندوق كوچكى براى او بسازد.
نجار گفت: با اين اوصاف كه مىگويى صندوق را براى چه مىخواهى؟!
مادر موسى گفت من از بنى اسرائيلم، نوزاد پسرى دارم، و مىخواهم نوزادم را در آن مخفى كنم.
اما نجار قبطى تصميم گرفت اين خبر را به جلادان برساند، به سراغ آنها آمد، اما چنان وحشتى بر قلب او مستولى شد كه زبانش باز ايستاد، تنها با دست اشاره مىكرد و مىخواست با علائم مطلب را بازگو كند، مامورين كه گويا از حركات او يك نحو سخريه و استهزاء برداشت كردند او را زدند و بيرون كردند.
هنگامى كه بيرون آمد حال عادى خود را باز يافت، اين ماجرا تكرار شد، و در نتيجه فهميد در اينجا يك سر الهى نهفته است، صندوق را ساخت و به مادر موسى تحويل داد.