ترجمه و شرح مصباح الشريعة - گيلاني، عبدالرزاق - الصفحة ٥٥٢ - باب نودم در بلاء
پيراهن از فولاد خواهى پوشيد.
حضرت يحيى عليه السّلام، از اين خبر آنقدر گريست كه از اشك چشم او گوشتهاى روى او ريخت و دندانهاى مبارك او از بيرون ظاهر شد و اين خبر به مادر و پدر رسيد، رفتند و آن حالت را مشاهده كردند، بسيار بسيار گريستند. حضرت زكريّا عليه السّلام به يحيى عليه السّلام گفت: اى فرزند اين چه حال است كه مىبينم؟ و اين همه زحمت چرا به خود راه مىدهى؟ من از جناب احديّت، فرزندى خواستم كه چشم من به او روشن شود، نه فرزندى كه اوقات مرا تيره كند و غم مرا بيفزايد. حضرت يحيى عليه السّلام گفت: اى پدر بزرگوار من، اين حال از تو دارم كه فلان روز در اثناى وعظ گفتى كه: ميان دوزخ و بهشت، عقبهاى است كه نمىگذرند از آن عقبه مگر كسانى كه از ترس الهى بسيار گريسته باشند.
و حضرت سليمان با وجود پادشاهى، لباس او از موى حيوانات بود و شب كه مىشد، دستها را به گردن محكم مىكرد و تا صباح مشغول عبادت بود و اكثر اوقات را، به آه و ناله و گريه و زارى مىگذراند و قوتش از قيمت زنبيل بود كه از برگ خرما به عمل مىآورد.
و حضرت سيّد اوصيا و تاج عرفا و داماد مصطفى، صلّى اللَّه عليهما و آلهما، حال او در زهد و ترك دنيا، ظاهرتر از آن است كه به حيطه ضبط تواند آمد.
سويد مىگويد: در زمان خلافت ظاهر امير المؤمنين عليه السّلام، روزى به خدمت آن حضرت رفتم. ديدم كه آن حضرت بالاى حصير كوچكى نشسته است و در آن خانه غير آن حصير نبود، گفتم: يا امير المؤمنين! بيت المال در دست تو است و خليفه تمام عالمى و نمىبينم در اين خانه چيزى كه خانه محتاج به او است از فروش و اثاث البيت. حضرت فرمود كه: اى پسر غفله، عاقل و دانا در خانهاى كه انتقال از او لا بد است، اثاث و فرش قرار نمىدهد و ما را خانه ديگر است كه آن خانه از زوال و انتقال ايمن است و بهترين متاعهاى ما به آنجا نقل شده است و خود هم زود باشد كه به آنجا نقل كنيم.
روايت است كه هر گاه حضرت اراده مىكردند كه از براى خود و متعلّقان جامه بخرند، دو جامه مىخريدند و قنبر را مخيّر مىكردند كه: هر كدام را كه خواهد