ترجمه و شرح مصباح الشريعة - گيلاني، عبدالرزاق - الصفحة ٣٢٣ - باب پنجاه و يكم در ذمّ حسد
هميشگى، و هلاك شد، هلاكشدنى كه هرگز نجات ندارد.
و قصّه ايشان بر سبيل اجمال چنان بود كه: بعد از قبول شدن توبه آدم و مواصلت او به حوّا، حوّا از او حامله گشت، به هر بطنى پسرى و دخترى مىآورد، مگر شيث عليه السّلام كه تنها متولّد شد و چون بزرگ مىشد، آدم عليه السّلام بنا بر قول مشهور، دختر يك بطن را به پسر بطن ديگر مىداد، تا نسل بسيار شود. حق تعالى بر نسل آدم عليه السّلام بركت كرد بر وجهى كه از دنيا نرفت، تا فرزند و فرزندزادگان، چهل هزار شدند. و مروى است كه اوّلين فرزند او قابيل بود و توام اقليميا بود كه در غايت حسن بود، و توام هابيل را «لبوزا» گفتندى و او را چندان جمال نبود، و چون به حدّ بلوغ رسيدند، آدم عليه السّلام «لبوزا» را به قابيل نامزد كرد و «اقليميا» را به هابيل، قابيل از اين حكم ابا كرده گفت: خواهر من جميله است و با من در رحم بوده و او به من اولى است، آدم عليه السّلام فرمود كه: حكم خداى بر اين وجه است و مرا در اين هيچ اختيارى نيست، قابيل اين را مسلّم نداشت و گفت: تو هابيل را دوستتر دارى، از آن جهت آنچه خوبتر است بدو مىدهى. آدم عليه السّلام گفت: اگر سخن من باور نمىكنى، هر يكى از شما قربانى كنيد به آنچه مىتوانيد، قربانى هر كه قبول گردد «اقليميا» از آن او باشد. چنان كه خداى تعالى از اين خبر داده كه: إِذْ قَرَّبا قُرْباناً فَتُقُبِّلَ مِنْ أَحَدِهِما وَ لَمْ يُتَقَبَّلْ مِنَ الْآخَرِ (مائده- ٢٧).
آوردهاند كه هابيل گوسفنددار بوده، برّه فربه خوب كه به غايت دوست مىداشت بياورد و بر سر كوهى نهاد و قصد كرد كه اگر قربانى من مقبول نگردد ترك «اقليما» كنم. و قابيل صاحب زراعت بود، دسته گندم ضعيف كم دانه بياورد و در همان موضع بنهاد و با خود گفت: اگر اين قربانى من قبول شود و اگر نشود من دست از خواهر خود بازندارم. پس قبول شد قربانى يكى از ايشان كه هابيل بود.
بدين نوع كه آتش سفيد بىدودى از آسمان فرود آمد و گوسفند او را بخورد و از ديگرى كه قابيل باشد، مقبول نشد. چه آتش از قربانى او در گذشت و به خوردن او التفات نكرد، قابيل در غضب شده دود حسد، ديده بصيرت او را تيره كرد و كرد آنچه كرد.