با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٩٨ - چگونگى ورود اهل بيت(ع) به دمشق
چگونگى ورود اهل بيت (ع) به دمشق
خاندان پيامبر (ص) در روز به دمشق وارد شدند. ساكنان شهر بر در و ديوار شهر پردههاى ديبا آويخته بودند و به يكديگر تبريك مىگفتند و مژده مىدادند. زنانشان دف مىزدند و بر طبل مىكوبيدند؛ گويى كه بزرگ ترين عيدشان است.
خوارزمى از زيد، از پدرش (ع) نقل كرد كه گفت: سهل بن سعد گفت: در راه رفتن به بيت المقدس به شام رسيدم. در آنجا شهرى ديدم با نهرهاى فراوان و درختان انبوه. بر در و ديوار شهر پردههاى ديبا آويخته بودند و شادى مىكردند و به يكديگر مژده مىدادند.
زنان دف مىزدند و بر طبل مىكوبيدند. با خود گفتم: شايد مردم شام عيدى دارند كه ما نمىدانيم. گروهى را سرگرم گفت و گو ديدم. از آنان پرسيدم: آقايان! آيا در شام عيد است كه ما نمىدانيم؟ گفتند: پيرمرد، غريب مىنمايى! گفتم: من سهل بن سعد ساعدىام. رسول خدا (ص) را ديدهام و سينهاى پر از حديث وى دارم. گفتند: اى سهل! آيا در شگفت نيستى از اينكه چرا آسمان خون نمىبارد و زمين ساكنانش را فرو نمىبلعد؟ گفتم: چرا؟ گفتند: سر حسين (ع)، فرزند رسول خدا (ص)، را از عراق به شام فرستاده اند و هم اينك مىرسد.
گفتم: شگفتا! سر حسين (ع) را هديه مىآورند و مردم شادى مىكنند؟ حال از كدام دروازه وارد مىشوند؟ آنان به دروازه موسوم به «ساعات» اشاره كردند. به سوى دروازه حركت كردم. در آنجا بودم كه ديدم بيرقها يكى پس از ديگرى مىرسند. مردى را ديدم كه سرى را بر نيزه داشت كه سيمايش بسيار شبيه رسول خدا (ص) بود؛ و زنانى را ديدم كه بر شتران برهنه سوارند. نزديك آن زنان رفتم و گفتم: دختركم! شما كيستى؟ گفت: سكينه، دختر حسين (ع). گفتم: آيا از من كارى ساخته است؟ من سهل بن سعد هستم كه جدّت را ديده و سخن او را شنيدهام. گفت: اى سهل! به آن كسى كه سر را مىبرد بگو كه آن را جلوتر از ما حركت دهد تا مردم سرگرم نگاه آن شوند و به ما ننگرند كه ما حرم رسول خدا (ص) هستيم.
من نزد كسى كه سر را داشت رفتم و گفتم: مىشود چهارصد دينار از من بگيرى و نيازم را برآورده سازى؟ گفت: چه نيازى دارى؟ گفتم: سر را پيشاپيش اهل حرم حركت دهى. او چنين كرد و من نيز آنچه را كه وعده كرده بودم پرداختم ... [١]
[١] . مقتل خوارزمى، ج ٢، ص ٦٠؛ تسلية المجالس، ج ٢، ص ٢٧٩؛ بحار الانوار، ج ٤٥، ص ١٢٧.