با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٣٤٩ - سر حسين(ع) در مدينه
ابن سعد گويد: يزيد سر حسين (ع) را نزد عمرو بن سعيد بن عاص فرستاد كه در آن روز كارگزار وى در مدينه بود. عمرو گفت: دوست نداشتم كه آن را نزد من بفرستد. مروان گفت: ساكت باش. آن گاه سر را گرفت و ميان دستانش نهاد و گفت:
به به! چه سرمايى به دستان مىبخشى؛
و چه گونههاى سرخ رنگى دارى؛
گويى ميان دو جامه بلند آرميدهاى.
به خدا سوگند گويى كه روزگار عثمان را به چشم مىبينم. عمرو بن سعيد نيز با شنيدن فرياد بنى هاشم گفت:
زنان بنى زياد شيون كردند، چه شيونى!
همانند شيون زنان ما در بامداد جنگ ارنب [١].
در نقل بلاذرى آمده است: عمرو بن سعيد گفت: دوست داشتم كه اميرمؤمنان سرش را نزد ما نمىفرستاد. مروان گفت: بد سخنى گفتى. آن را بياور:
به به چه سرمايى به دستان مىبخشى و چه گونههاى سرخ رنگى دارى [٢].
گويد: عمرو بن شبه برايمان گفت: مرا ابو بكر بن عيسى بن عبد الله بن محمد بن عمر بن على بن ابى طالب از پدرش برايم نقل كرد كه گفت: عمرو بن سعيد بر منبر رسول خدا (ص) خون دماغ شد. آن گاه بيار اسلمى فالگير گفت: دوره خونريزى فرا رسيد.
گويد: سر حسين (ع) را آوردند و نصب كردند؛ و زنان آل ابوطالب به فرياد در آمدند.
پس مروان گفت:
زنان بنى زبيد شيون كردند، چه شيونى! همانند زنان ما در بامداد جنگ ارنب.
آنان بار ديگر نيز به فرياد آمدند؛ و مروان گفت:
آنها چنان سركوب شدند كه پايههاى حكومت استقرار يافت. [٣]
[١] . الطبقات (ترجمة الامام الحسين (ع))، ص ٨٤؛ مقتل خوارزمى، ج ٢، ص ٧٥؛ و ر. ك: تذكرة الخواص، ص ٢٦٥.
[٢] . انساب الاشراف، ج ٣، ص ٤١٧.
[٣] . همان، ص ٤١٨.