با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢٠١ - سر حسين(ع) در دمشق
بگو، خدايت رحمت كند. گفت: من يكى از هفتاد نفرى بودم كه سر حسين بن على- رضى الله عنهما- را نزد يزيد بن معاويه مىبرديم. او فرمان داد كه سر را در بيرون شهر نصب كردند و فرمان داد آن را پايين آوردند و درون طشتى از طلا قرار دادند و داخل خانهاى كه مىخوابيد گذاشتند. نيمههاى شب زن يزيد بيدار مىشود و مىبينيد پرتوى از نور به سوى آسمان مىتابد. او به شدّت مىترسد و يزيد از خواب بيدار مىشود. زن مىگويد: اى مرد! برخيز كه من چيزى شگفت مىبينم. يزيد به آن نور نگاه مىكند و مىگويد: خاموش باش كه من نيز مىبينم.
گويد: فرداى آن روز فرمان داد تا سر را درون خيمهاى از ديباى سبز بردند و به هفتاد تن از ما فرمان داد كه از آن نگهدارى كنيم. فرمان داد كه براى ما خوراك و آشاميدنى آوردند، تا آنكه آفتاب غروب كرد و پاسى از شب گذشت و ما خوابيديم. من بيدار شدم و به آسمان نگاه كردم و ابرى بسيار بزرگ ديدم كه صدايى همانند صدايى پيچيده در كوه و بال زدن پرنده داشت آمد تا به زمين چسبيد. مردى كه دو جامه بهشتى به تن و چند فرش و كرسى در دست داشت، فرش را گسترد و صندليها را رويش افكند و روى گامهايش ايستاد و گفت: فرود آى اى ابو البشر! فرود آى اى آدم! پس پيرمردى بسيار زيباروى فرود آمد و رفت تا كنار سر ايستاد و گفت: سلام بر تو اى ولىّ خدا! سلام بر تو اى باقيمانده صالحان! سعادتمند زيستى و رانده شده به قتل رسيدى و همچنان تشنه بودى تا آنكه خداوند تو را به ما ملحق كرد. خداوند تو را رحمت كند و قاتلت را نبخشايد! واى بر قاتلت از آتش روز قيامت! پس فرود آمد و بر يكى از آن صندليها نشست.
گفت: اى سليمان! اندكى بعد ابر ديگرى پايين آمد تا به زمين چسبيد و شنيدم كه كسى ندا مىدهد: اى نبى خدا فرود آى! اى نوح فرود آى! در اين هنگام مردى كه در آفرينش از همه مردان كاملتر بود و با هيبتتر با چهرهاى زرد و دو جامه بهشتى بر تن پيش رفت و بالاى سر ايستاد و گفت: سلام بر تو اى اباعبدالله! سلام بر تو اى باقيمانده صالحان! سعادتمند زيستى و رانده شده به قتل رسيدى و همچنان تشنه بودى تا آنكه خداوند تو را به ما ملحق كرد. خداوند تو را رحمت كند و قاتلت را نبخشايد. واى بر قاتلت از آتش
روز قيامت! پس فرود آمد و بر يكى از آن صندليها نشست.