با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٦٤ - موضع زينب كبرى(س) در برابر خواست مرد شامى
عاجز ماند و چيزى نتوانست بگويد، جز اينكه بر اين گفته شاعر [كه از خوارزمى نقل شد] تمثّل جست.
هيچ مناسبتى ميان آن خطابه بزرگى كه زينب كبرى (س) در طىّ آن ماهيّت يزيد را آشكار كرد و او را از همه ارزشهاى انسانى عارى ساخت و ميان شعر يزيد كه اعلام مىدارد، فرياد فريادگران ستايش مىشود و نوحه براى نوحه سرايان آسان است، وجود ندارد. كدام ربط موضوعى ميان اين دو امر وجود دارد؟ [١]
موضع زينب كبرى (س) در برابر خواست مرد شامى
شيخ مفيد گويد: فاطمه، دختر امام حسين (ع) گفت: چون در حضور يزيد نشستيم و بر ما رقّت آورد، مردى سرخگون از شاميان برخاست و گفت: اى اميرمؤمنان، اين كنيزك را به من بده- مقصودش من بودم-. من كه دختركى زيبا روى بودم بر خود لرزيدم و پنداشتم كه اين كار براى آنها روا است. پس جامه عمهام زينب (س) را گرفتم. او مىدانست كه چنين چيزى نمىشود، خطاب به مرد شامى گفت: به خدا سوگند كه دروغ گفتى و پستى به خرج دادى. به خدا تو و او چنين حقّى نداريد! يزيد به خشم آمد و گفت: دروغ گفتى.
اين حقّ من است و اگر بخواهم، آن را انجام مىدهم! فرمود: به خدا سوگند، خداوند چنين حقّى به تو نداده است مگر آنكه از ملّت (اسلام) بيرون روى و به دين ديگرى در آيى. يزيد به خشم آمد و گفت: آيا با اين سخنان رو در روى من قرار مىگيرى؟ اين پدر و برادرت بودند كه از دين بيرون رفتند. زينب (س) فرمود: تو و جدّ تو و پدر تو با دين خداوند و دين پدر و برادرم هدايت يافتهايد، اگر مسلمان باشى. يزيد گفت: دروغ گفتى اى دشمن خداوند! فرمود: تو اكنون اميرى، به ستم دشنام مىدهى و با سلطنت خود بر ما سلطه مىجويى! گويا يزيد با اين سخنان شرمنده شد وخاموش گرديد. مرد شامى بار ديگر گفت: اين دخترك را به من ببخش. يزيد گفت: دور شو، خداوند به تو مرگ ببخشد. [٢]
[١] . حياة الامام الحسين (ع)، ج ٣، ص ٣٨٣.
[٢] . الارشاد، ج ٢، ص ١٢١. نيز ر. ك. الفتوح، ج ٢، ص ١٨٤؛ مقتل خوارزمى، ج ٢، ص ٦٢؛ روضة الواعظين، ج ١، ص ١٩٢؛ مثير الاحزان، ص ١٠٠؛ اعلام الورى، ص ٢٤٩؛ الاحتجاج، ج ٢، ص ١٣١؛ تذكرة الخواص، ص ٢٦٤؛ الملهوف، ص ٢١٨؛ جواهر المطالب، ج ٢، ص ٢٩٥؛ تسلية المجالس، ج ٢، ص ٣٨٥ و ديگران با اختلاف در نقل.