با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢٠٣ - سر حسين(ع) در دمشق
آنگاه آدم (ع) به پيامبر (ص) نزديك شد و گفت: سلام بر فرزند پاكيزه. سلام بر اخلاق پاكيزه. خداوند پاداشت را بزرگ گرداند، سوگواريت را براى فرزندت حسين نيكو گرداند.
آن گاه نوح، ابراهيم، موسى، و عيسى- عليهم السلام- برخاستند و سخن آدم را تكرار كردند و به ايشان تسليت گفتند.
آنگاه پيامبر (ص) فرمود: اى پدر من آدم و اى پدرم نوح و اى پدرم ابراهيم و اى برادرم موسى و اى برادرم عيسى! شما گواهى دهيد- و گواهى خداوند بس است- بر امّتم كه چگونه با رفتار با پسرم و فرزندم حسين (ع)، پاداشم دادند.
سپس يكى از فرشتگان به ايشان نزديك شد و گفت: اى ابا القاسم! دلهاى ما را دريدى. من فرشته نگهبان آسمان دنيايم. خداوند به من فرمان داده است كه از شما اطاعت كنم. اگر اجازه دهيد آن را بر سر امّت شما فرود مىآورم به طورى كه يك تن از آنها زنده نماند.
سپس فرشتهاى ديگر برخاست و گفت: اى ابا القاسم، دلهاى ما را پاره كردى. من نگهبان درياهايم، خداوند به من فرمان داده است كه از شما اطاعت كنم. اگر اجازه دهيد همه آبها را بر سر آنها جارى مىسازم، به طورى كه يك تن از آنها زنده نماند.
آنگاه رسول خدا (ص) فرمود: اى فرشتگان پروردگار من، دست از امّت من برداريد، چرا كه ميان من و آنان وعده گاهى است كه از آن تخلّف نمىورزم.
آنگاه آدم برخاست و خطاب به آن حضرت گفت: خداوند بهترين پاداشى را كه به پيامبران مىدهد، به خاطر كار امّتت به تو عنايت فرمايد.
آنگاه حسن (ع) گفت: اى جد بزرگوار! اين خفتگان از برادرم نگهبانى مىدهند و سرش را نيز اينان آوردند.
سپس پيامبر (ص) فرمود: اى فرشتگان پروردگار من! اينان را به ازاى قتل پسرم بكشيد. به خدا سوگند، اندكى بعد همه يارانم را ديدم كه سرشان بريده است.
گويد: فرشتهاى به من چسبيد تا مرا بكشد. من فرياد زدم: اى ابا القاسم! پناهم ده و بر من رحم كن، خداوند بر تو رحم كند.