با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٥٠ - گفت و گوى امام سجاد(ع) با يزيد
حافظ طبرانى به نقل از ليث گويد: حسين بن على- رضى الله عنهما- از اينكه به اسارت آنان در آيد [١]، سر باز زد. پس با او جنگيدند و او را كشتند و فرزندانش را و اصحابش را كه با وى پيكار مىكردند در جايى به نام طف به قتل رساندند؛ و على بن الحسين (ع) و فاطمه و سكينه دختران حسين (ع) را نزد عبيدالله زياد بردند. على [بن الحسين (ع)] در آن روز جوانى تازه بالغ بود. او آنان را نزد يزيد بن معاويه فرستاد و او فرمان دادتا سكينه پشت تخت او بايستد تا سر پدر و خويشاوندانش را نبيند. على بن الحسين- رضى الله عنهما- به زنجير بسته بود. يزيد سر حسين (ع) را گذاشت و بر دندانهايش زد و گفت:
سرهاى مردانى را مىشكافتيم كه براى ما دوستند؛ در حالى كه آنان نافرمانبردارتر و ستمگرترند.
آن گاه على بن الحسين (ع) گفت: «ما أَصابَ مِنْ مُصِيبَةٍ فِي الْأَرْضِ وَ لا فِي أَنْفُسِكُمْ إِلَّا فِي كِتابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَها إِنَّ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرٌ». [٢]
پس بر يزيد گران آمد كه به بيت شعرى مثل بزند و على بن الحسين (ع) آيهاى از كتاب خدا را تلاوت كند. پس گفت: بلكه «بِمَا كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ وَ يَعْفُو عَنْ كَثيرٍ». [٣]
على بن الحسين (ع) گفت: به خدا سوگند، اگر رسول خدا (ص) ما را مىديد، دوست داشت كه ما را از زنجير آزاد كند. يزيد گفت: راست گفتى؛ و زنجير از آنان برداشتند.
فرمود: اگر در حضور رسول خدا (ص) ايستاده بوديم، دوست داشت كه ما را نزديك گرداند. گفت: راست گفتى؛ و آنان را نزديك آوردند.
فاطمه و سكينه مىكوشيدند تا سر پدرشان را ببينند و يزيد در مجلس خود كوشش داشت كه سر پدرشان را از آنها بپوشاند .... [٤]
[١]. در مأخذ «يستأنس/ انس بگيرد» آمده است: كه تصحيف مىباشد و درست آن چيزى است كه ما ثبتكردهايم. انْ يُسْتَأْسَرَ/ به اسارت افتد. ر. ك. تاريخ الاسلام، ذهبى، ص ١٨؛ سير اعلام النبلاء، ج ٣، ص ٣١٩؛ تاريخ مدينة دمشق، ج ١٩، ص ٤٩٣؛ مجمع الزوائد، ج ٩، ص ١٩٥.
[٢] . حديد (٥٧)، آيه ٢٢- ٢٣.
[٣] . شورى (٤٢)، آيه ٣٠.
[٤] . المعجم الكبير، ج ٣، ص ١٠٩، ح ٢٨٠٦؛ تاريخ مدينة دمشق- شرح حال فاطمه بنت الحسين- ج ١٩، ص ٤٩٣؛ سير اعلام النبلاء، ج ٣، ص ٣١٩؛ تاريخ الاسلام، ص ١٨؛ مجمع الزوائد، ج ٩، ص ١٩٥.