با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢٣٠ - برخى دوستداران اهل بيت در شام
پسر رسول خدا (ص) را رعايت نمىكنى؟ پس صداى گريه مردم بلند شد و نزديك بود كه فتنه برپا شود. [١]
برخى دوستداران اهل بيت در شام
در تحليل واقعيات اجتماعى ناگزير بايد به اين نكته توجّه كنيم؛ و آن اين كه برخى روايتها حاكى از وجود شمارى از دوستداران اهل بيت (ع) در شام و در قلب پايتخت دولت اموى است؛ و اين چيزى نيست كه بتوان در اين مقطع از آن چشم پوشيد.
مؤيّد اين مطلب روايت سهل بن سعد است كه مىگويد: به سوى بيت المقدس رفتيم تا اينكه در شام به شهرى رسيديم با نهرهاى فراوان و درختان انبوه، پردههاى ديبا آويخته و شادمان بودند و به يكديگر تبريك مىگفتند؛ و زنان با دف و طبل مىزدند. با خودم گفتم: شايد مردم شام عيدى دارند كه ما نمىدانيم. در همين حال گروهى را سرگرم گفت و گو ديدم. از آنان پرسيدم، آقايان! در شام عيد است و ما نمى دانيم؟ گفتند: اى پيرمرد، غريب به نظر مىآيى! گفتم: من سهل بن سعد هستم. رسول خدا (ص) را ديده و سينهاى پر از حديث وى دارم. گفتند: اى سعد! آيا در شگفت نيستى كه چرا آسمان خون نمىبارد و زمين ساكنانش را فرو نمىبلعد؟ گفتم: چرا؟ گفتند: سر حسين، فرزند رسول خدا (ص) را از عراق به شام فرستادهاند و هم اينك مىرسد ...». [٢]
اين خبر حاكى از وجود وجدانهايى بيدار و آگاه به امور و تميز دهنده حقّ از باطل است. بنابراين ناچار بايد براى آنها در پشتيبانى نهضت حسينى و بيدار كردن مردم سهمى قايل شد، هر چند كه جزئياتش را نمىدانيم.
در نقل ديگرى آمده است كه يكى از تابعان با فضيلت، پس از مشاهده سر حسين (ع) مدت يك ماه از انظار پنهان شد. پس از آنكه وى را ديدند و دليلش را از او پرسيدند، گفت: آيا نمىبينيد كه چه بر ما نازل شده است؟ و آنگاه اين شعر را خواند:
اى پسر دختر محمد (ص)! سرت را در حالى آوردند كه سخت به خونش آغشته بود؛
[١] . مقتل خوارزمى، ج ٢، ص ٥٨.
[٢] . مقتل خوارزمى، ج ٢، ص ٦٠.