با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢٥٢ - يزيد از امام على بن الحسين(ع) پوزش مىخواهد
برپا شود، اظهار پوزش خواهى كرد و به انكار پناه برد. او پوزش خواست ولى پوزش، او را چه سود؟!» [١]
شيخ مفيد گويد: چون در صدد تجهيزشان بر آمد، على بن الحسين (ع) را فرا خواند و با او خلوت كرد و سپس گفت: «خداوند پسر مرجانه را لعنت كند. به خدا سوگند اگر من همراه پدرت بودم هر آنچه را كه مىخواست به او مىدادم و مرگ را به هر قيمتى از او دفع مىكردم. ولى خداوند آنچه را كه ديدى مقدّر كرد. از مدينه با من مكاتبه كن و هر حاجتى كه دارى از من بخواه»؛ و جامه او و خانوادهاش را تقديم كرد». [٢]
امام على بن حسين (ع) روى از او برگرداند، چرا كه سخن او جز براى گريز از خوارى و ننگى كه نصيبش شده بود، نبود.
ابن سعد گويد: «يزيد به على بن الحسين (ع) گفت: اگر دوست دارى نزد ما بمان كه با تو صله رحم كنيم و حقّ شما را به جاى آوريم، چنين مىكنم؛ و اگر بخواهى شما را به خانه و كاشانه خودتان بازمىگردانم. حضرت فرمود: مرا به سرزمينم باز گردان. پس او را به مدينه باز گرداند و به مقصد رساند». [٣]
خوارزمى گويد: «نقل شده است كه يزيد به آنها پيشنهاد كرد كه در دمشق بمانند. اما آنها نپذيرفتند و گفتند: «ما را به مدينه باز گردان كه آنجا محلّ هجرت جدّ ماست». پس به نعمان بن بشير گفت: «نيازمندىهاى اينان را تأمين كن و مردى امانتدار و صالح را از اهل شام با آنها همراه كن و سپاه و يارانى را با آنان گسيلدار.» سپس آنها را جامه داد و روانه كرد و براى آنان خوراك و اسباب پذيرايى مقرّر داشت». [٤]
[١] . تسلية المجالس، ج ٢، ص ٤٠٣.
[٢] . الارشاد، ج ٢، ص ١٢٢؛ نيز ر. ك: اعلام الورى، ص ٢٤٩؛ تاريخ الطبرى، ج ٤، ص ٣٥٣؛ الكامل فى التاريخ، ج ٤، ص ٨٧؛ الاحتجاج، ج ٢، ص ١٣٥؛ بحارالانوار، ج ٤٥، ص ١٦٢، ح ٦؛ روضة الواعظين، ج ١، ص ١٩٢؛ مقتل خوارزمى، ج ٢، ص ٧٤؛ البداية و النهاية، ج ٨، ص ١٩٧؛ تسلية المجالس، ج ٢ ص ٣٩٩؛ بحارالانوار، ج ٤٥، ص ١٤٥ به نقل از مناقب.
[٣] . طبقات (ترجمة الامام الحسين (ع))، ص ٨٤؛ نيز ر. ك: الطبقات الكبرى، ج ٥، ص ٢١٢ و ترجمة الامام على بن الحسين (ع)) با المنتظم، ج ٥، ص ٣٤٥؛ تذكرة الخواص، ص ٢٦٥؛ عبرات المصطفين، ج ٢، ص ٣٥١، به نقل از مرآة الزمان، ص ١٠١.
[٤] . مقتل خوارزمى، ج ٢، ص ٧٤.