با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٣٣٦ - داستان كلاغ و فاطمه صغرى، دختر امام حسين(ع)
عبد الله بن محمّد انصارى گويد: دعبل بن على خزاعى را در مدينة الرسول ديدار كردم و اين داستان را برايش باز گفتم. او منكرش نشد و گفت: حديث كرد مرا پدرم از جدّم از مادرش سعيده، دختر مالك خزاعيه، كه آن درخت را ديده و در دوران على بن ابى طالب (ع) از ميوهاش خورده است. در آن شب نيز صداى نوحه سرايى جنّيان را شنيده و از يكى از آنها اين شعر را حفظ كرده است:
اى پسر شهيد و اى آن كسى كه عمويش، بهترين عموها، جعفر طيّار شهيد است؛
شگفت از آن كاردى كه تيزيش به تو اصابت كرد، در مقابل روى تو در حالى كه غبار از آن بلند بود. [١]
خوارزمى و سيّد محمّد بن ابى طالب نيز اين ماجرا را با اندكى اختلاف نقل كردهاند. [٢]
داستان كلاغ و فاطمه صغرى، دختر امام حسين (ع)
خوارزمى به نقل از امام سجاد (ع) مىنويسد: هنگامى كه حسين (ع) كشته شد، كلاغى آمد و پر و بالش را به خون او آغشته ساخت و پرواز كرد. رفت و در مدينه روى ديوار خانه فاطمه صغرى، دختر امام حسين (ع) نشست. فاطمه سرش را به سوى او بلند كرد و نگاهى به او افكند و با ديده گريان گفت:
كلاغ آواز داد و من به او گفتم اى كلاغ واى بر تو، خبر مرگ چه كسى را آوردهاى؟
گفت: امام. گفتم: كدام امام؟ گفت: آنكه بر راه درست است؛
حسين در كربلا، ميان تيغها و نيزهها است؛
گفتم: حسين؟ گفت: افتاده بر روى خاك است؛
آن گاه پرها او را به پرواز درآوردند و طاقت شنيدن پاسخ را نداشت،
من از (پيغام) او از ديده اشك ريختم، اشكى كه خداى را خوشنود سازد و پاداش داشته باشد. [٣]
[١] . بحار الانوار، ج ٤٥، ص ٢٣٣، ح ١.
[٢] . مقتل خوارزمى، ج ٢، ص ١١١.
[٣] . تسلية المجالس، ج ٢، ص ٤٧٠.