با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٩٧ - تلاش براى ترور امام زين العابدين(ع)
ابن شهر آشوب به نقل از مدائنى گويد: هنگامى كه امام سجاد (ع) انتساب خود را به پيامبر (ص) باز گفت، يزيد خطاب به جلّاد گفت: او را به اين باغ ببر و بكش و در همانجا دفن كن. پس او را به باغ برد. او سرگرم كندن بود و امام سجاد (ع) نماز مىگذارد. چون درصدد قتلش بر آمد، دستى از آسمان چنان او را زد كه با صورت به زمين افتاد و فرياد برآورد و وحشت سراسر وجودش را فرا گرفت. پس خالد پسر يزيد او را ديد در حالى كه از صورتش چيزى باقى نبود. آن گاه نزد پدرش باز گشت؛ و او فرمان داد جلّاد را در آن چاله دفن كنند و حضرت را آزاد سازند. محل حبس زين العابدين (ع) امروزه مسجد است». [١]
مسعودى پس از ذكر گفت و گوى ميان امام (ع) و يزيد مىنويسد: «يزيد با همپالگيهايش در كار او رايزنى كرد و آنان رأى به قتلش دادند». [٢]
ابن كثير مىنويسد: «نقل شده است كه يزيد در كارشان به مشورت پرداخت، پس يكى از آن ميان- كه خداى رويش را زشت گرداند- گفت: اى اميرمؤمنان، از سگ بد نبايد توله گرفت. على بن الحسين (ع) را بكش تا از نسل حسين هيچ كس باقى نماند». پس يزيد سكوت كرد. [٣]
ابن عساكر به نقل از ريّا، دايه يزيد، مىنويسد: «يكى از اصحاب رسول خدا (ص) نزد يزيد آمد و گفت خداوند تو را بر دشمن خدا و پسر دشمن پدرت پيروزى بخشيد! اين جوان را بكش تا اين نسل قطع گردد. زيرا در حالى كه اينان زندهاند، بر آنچه دوست مىدارى نمىرسى. آخرين كسى با تو بر سر حكومت منازعه كند او- على بن الحسين (ع)- است؛ و تو ديدهاى كه پدرت از دست پدرش چهها ديده؛ و خود از او چهها ديدهاى.
ديدى كه مسلم بن عقيل چه كرد. پس ريشه اين خانواده را قطع كن. اگر اين جوان را بكشى، بخصوص نسل حسين (ع) قطع مىشود؛ و گرنه اگر يك تن هم از اينان بماند انتقامشان را از تو مىگيرد. اينان مردمانى مكّارند و مردم به آنها گرايش دارند. به ويژه
[١] . المناقب، ج ٤، ص ١٧٣. شايد آنچه صاحب الاحتجاج نوشته بعد از وقوع اين مسأله بوده است.
[٢] . اثبات الوصية، ص ١٤٥.
[٣] . البداية والنهاية، ج ٨، ص ١٩٨.