با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٨٧ - خطبه امام زين العابدين(ع)
گويد: او پيوسته «منم منم» مىگفت و خود را معرفى مىكرد، تا آنكه صداى گريه و زارى مردم بلند شد و يزيد كه بيمناك برخاستن فتنه بود، به مؤذّن دستور داد كه اذان بگويد. پس سخن امام (ع) قطع شد و حضرت خاموش گشت.
چون مؤذن گفت: «اللّه اكبر» على بن الحسين (ع) گفت: بزرگى را بزرگ شمردى كه هيچ كس را با او قياس نتوان كرد و با حواس درك نگردد. هيچ چيز از خداوند بزرگتر نيست.
مؤذن گفت: «أشهد ان لا اله الا الله»، على [بن الحسين (ع)] گفت: مويم و پوستم و گوشتم و خونم و مغزم و استخوانم به آن گواهى مىدهد.
هنگامى كه گفت: «اشهد انّ محمداً رسول الله»، على [بن الحسين (ع)] از بالاى منبر رو به يزيد كرد و گفت: اى يزيد! آيا اين محمّد جدّ توست يا جدّ من؟ اگر بگويى كه جدّ توست، دروغ گفتهاى و اگر بگويى كه جدّ من است، پس چرا خاندانش را كشتى؟
گويد: چون مؤذّن از اذان و اقامه فراغت يافت، يزيد پيش رفت [١] و نماز ظهر را به جاى آورد [٢].
اين خطبه را بسيارى از مورّخان و سيره نويسان نقل كردهاند. برخى آن را به طور كامل نقل كردهاند، مانند ابن اعثم [٣]، خوارزمى [٤]، محمد بن ابى طالب [٥]. برخى بيشترش را نقل كردهاند، مانند ابن شهر آشوب [٦] و مجلسى [٧]. برخى پارهاى از آن را نقل كردهاند،
[١] . در الفتوح آمده است: يزيد پيش رفت و با مردم نماز ظهر را برگزار كرد. چون از نمازش فراغت يافت، فرمان داد تا براى على بن الحسين (ع) و خواهران و عمه هايش خانهاى آماده كردند. آنان در آنجا سكونت گزيدند و چندين روز براى حسين (ع) نوحه سرايى و گريه كردند.
[٢] . مقتل خوارزمى، ج ٢، ص ٦٩ ٧١.
[٣] . الفتوح، ج ٢، ص ١٨٥.
[٤] . مقتل خوارزمى، ج ٢، ص ٦٩.
[٥] . تسلية المجالس، ج ٢، ص ٣٩١؛ بحار الانوار، ج ٤٥، ص ١٣٧، به نقل از صاحب المناقب.
[٦] . المناقب، ج ٤، ص ١٦٨.
[٧] . بحار الانوار، ج ٤٥، ص ١٦١، ح ٦.