با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٩٨ - تجلى مكارم اخلاق
مردم كوچه و بازار عراق مىگويند: پسر رسول خدا (ص)، پسر على و فاطمه (س). او را بكش كه گرامىتر از صاحب اين سر نيست.
يزيد گفت: بر نخيزى و ننشينى، تو ناتوان و ذليلى. نه، من آنها را وا مىگذارم، هر گاه كسى از آنها سربلند كرد، شمشيرهاى خاندان ابو سفيان او را در بر مىگيرد.
گويد: «نام آن صحابى رسول خدا (ص) را برايم گفته بودند، ولى اينك نامش را نمىگويم و از او ياد نمىكنم» [١]
درنگ و ملاحظه
نكاتى چند از اين روايت در خور توجه و درنگ است:
١. پافشارى بسيار شخصى كه گفتهاند از اصحاب رسول خدا (ص) بوده است بر قتل تنها فرزند باقى مانده از نسل آن حضرت. او به يك بار ارائه اين پيشنهاد بسنده نمىكند، بلكه پشت سر هم آن را تكرار مىنمايد.
٢. بطلان نظريه عدالت همه صحابه! آيا اين عدالت است كه بر كشتن فرزند رسول خدا (ص) پا فشارى كند؟ مگر اينكه بگوييم اين دسته از صحابه عادل در زمره پيروان خاندان ابو سفيان هستند!
٣. اعتراف دشمن به گرايش مردم به خاندان رسول خدا (ص)، آنجا كه مىگويد: «و مردم به اينان گرايشى دارند» البته او مىخواهد كه به اين وسيله يزيد را بر قتل امام (ع) تحريك كند.
٤. شگفت از راوى خبر است كه نام آن صحابى عادل را پنهان مىكند! شايد معتقد است كه اين كار موجب حفظ منزلتش مىشود!
تجلى مكارم اخلاق
نقل شده است كه يزيد فرمان داد آنچه از اهل بيت (ع) گرفتهاند باز پس دهند و او
[١] . تاريخ مدينة دمشق، ج ١٩، ص ٤٢٠، ذيل زندگى نامه ريا. نيز ر. ك. البدايه و النهايه، ج ٨، ص ٢٠٤؛ تاريخ الاسلام، ذهبى، ج ٣، ص ١٢؛ الجوهره، تلمسانى، ج ٢، ص ٢١٨.