با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٨١ - فرستاده پادشاه روم در مجلس يزيد
در روى زمين، شهرى بزرگتر از آن نيست و از آنجا كافور، ياقوت و عنبر مىآورند و درختانشان عود است. اين شهر به دست مسيحيان است و هيچ پادشاهى در آنجا حكومتى ندارد. در اين شهر كنيسههاى بسيارى است كه بزرگترينشان كنيسه حافر است.
در محراب اين كنيسه، ظرفى است طلايى و درونش سُمى نهاده است كه گويند آن سم چارپاى سوارى حضرت عيسى (ع) است. گرد اين ظرف؛ طلا، جواهر، ديبا و ابريشم تزيين شده است. همه ساله شمار بسيارى از مسيحيان به آنجا مىروند و بر گردش طواف و آن را زيارت مىكنند و مىبوسند و به بركت آن از خداوند حاجت مىطلبند. اين است رفتار مسيحيان؛ سُمى كه مىپندارند از آنِ چارپاى سوارى حضرت عيسى (ع) است. اما شما فرزند دختر پيامبرتان را مىكشيد. نفرين بر شما و بر دين شما!
يزيد گفت: اين نصرانى را بكشيد. زيرا چون به كشورش برگردد، ما را رسوا مىكند و از ما بد مىگويد؛ و جلّادان آهنگ كشتن او كردند. مرد مسيحى كه خود را در آستانه كشتن ديد گفت: اى يزيد، آيا قصد كشتن مرا دارى؟ گفت: آرى. گفت: بدان كه من ديشب پيامبرتان را به خواب ديدم كه به من گفت: اى مرد نصرانى، تو اهل بهشتى! من از سخن او به شگفت آمدم تا اينكه اين قصّه برايم پيش آمد. اينك گواهى مىدهم: لا اله الا الله، محمد رسول الله (ص)، سپس آن سر شريف را در آغوش كشيد و آغاز به گريستن كرد تا آنكه به قتل رسيد. [١]
آن گاه خوارزمى مىنويسد: مجد الائمّه سرخسكى از ابى عبداللّه حدّاد نقل مىكند كه مرد نصرانى شمشير كشيد و به قصد زدن يزيد به او حمله ور شد. اما خدمتكاران جلوى او را گرفتند و او را كشتند؛ و او در آن حال مىگفت: شهادت، شهادت. [٢]
چه خوب نقل كرده است ابن شهر آشوب از يكى از شاعران عرب:
واى از شرمسارى اسلام در برابر مخالفانش؛ كه با معايب و لغزشها بر او چيره گشتند؛
[١] . مقتل خوارزمى، ج ٢، ص ٧٢؛ مثير الاحزان، ص ١٠٣؛ الملهوف، ص ٢٢١؛ تسلية المجالس، ج ٢، ص ٣٩٧؛ بحار الانوار، ج ٤٥، ص ١٨٩؛ عوالم العلوم، ج ١٧؛ ص ٤١٨.
[٢] . مقتل خوارزمى، ج ٢، ص ٧٢.