با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٣٣١ - آنچه اهل مدينه شنيدند
شترم را به انگيزش در آوردم تا به آنها برسم؛
پيش از آنكه با حوريان باكره ازدواج كنند؛
چقدر جانم مشتاق است كه وقتى آنان بر تخت تكيه مىزنند به آنها بپيوندد و آرامش يابد.
پس مردى كه نشسته بود گفت:
برو كه پيوسته تا روز قيامت تو در قبرى سكونت دارى؛
كه از باران ابر سيراب مىگردد؛
همراه با جوانانى كه جان خود را در راه خدا فدا كردند؛
و از مال و عيال و خانه جدا شدند» [١].
از اين روايت و روايتهاى ديگر چنين بر مىآيد كه پس از رفتن ابا عبد الله (ع) به عراق، شمارى از مردم گرفتار حالت پشيمانى شدند؛ و شايد از اينكه پسر دختر پيامبرشان را يارى نداده بودند، خجلت زده گشته و احساس شرمسارى مىكردند.
زرندى اين خبر را با تفصيل بيشترى نقل كرده و گفته است: «ابو الشيخ در كتابش از محمّد بن عبّاد بن صهيب از پدرش نقل مىكند كه گفت: مردى براى فراگيرى حديث به مدينه آمد و در يكى از مجالس (حديث) نشست. مردى بر آنان گذر كرد و به آنان سلام داد. آن گاه مرد ياد شده به او گفت: دوست داريم كه بگويى براى چه آمدهاى، آيا آهنگ يارى حسين بن على (ع) را دارى؟ گفت: آرى براى يارى حسين (ع) بيرون رفتم. چون به ربذه رسيدم، مردى را در آنجا نشسته ديدم؛ و به من گفت: اى ابا عبدالله كجا مىروى؟
گفتم: براى يارى حسين. گفت: من نيز آهنگ همين كار را دارم. ما پيكى داريم كه هم اينك براى ما خبر مىآورد. گويد: من از سخن او تعجب كردم. ديرى نگذشت و ما سر گرم صحبت بوديم كه مردى آمد و آنكه با من بود پرسيد: چه خبر آوردهاى؟ و او چنين سرود:
به خدا سوگند پيش از آنكه نزد شما بيايم؛
او را ديدم كه بر تودههاى خاك اثر گذاشته، همانند اثر شمشير بر گلو؛
[١] . تذكرة الخواص، ص ٢٧١.