با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٣٥٠ - سر حسين(ع) در مدينه
ابن نما گويد: «از تاريخ بلاذرى نقل شده است كه چون سر حسين (ع) به مدينه رسيد صداى شيون از هر سو بلند شد. پس مروان بن حكم گفت:
آنها چنان سركوب شدند كه پايههاى حكومت استقرار يافت.
آن گاه آغاز به زدن به صورت آن حضرت با چوبدستى كرد و مىگفت:
به به چه سرمايى به دستان مىبخشى و چه گونههاى سرخ رنگى دارى،
گويى كه ميان دو جامه بلند آرميدهاى، اى حسين، اينك از دست تو نفسى راحت مىكشم. [١]
قاضى نعمان گوشههايى از اين جريان را روشن كرده مىگويد: «سپس سر حسين (ع) را نزد عمرو بن سعيد آوردند. او صورتش را از آن برگرداند و كارش را بزرگ شمرد. پس مروان لعين به آورنده سر گفت: آن را بياور. او سر را به وى داد و آن را به دست گرفت و گفت: به به! چه سرمايى به دستان مىدهى و چه گونههاى سرخ رنگى دارى» [٢].
نيز در شرح الاخبار آمده است: چون يزيد ملعون دستور داد كه سر حسين (ع) را در شهرها بگردانند، آن را به مدينه آوردند. حاكم يزيد بر آن شهر در آن روز عمرو بن سعيد اشدق بود. وى پس از شنيدن صداى شيون زنان بنى هاشم گفت: اين چه صدايى است؟
گفتند: زنان بنى هاشم سر حسين (ع) را ديدهاند و گريه مىكنند؛ و مروان بن حكم به اين شعر تمثّل مىجست: «زنان بنى زياد شيون كردند چه شيونى! همانند شيون زنان ما در بامداد جنگ ارنب».
مقصود آن ملعون شيون زنان بنى عبد شمس براى كشتگانشان در بدر بود. امّا بهانهاى كه در قتل عثمان به دست گرفتند، خود مروان از كسانى بود كه به او حمله كرد و از گرفتارى كه براى او پيش آمده شادمان بود و همو گفته است.
كسانش خبر مرگش را آوردند، آرى كلوخ انداز را پاداش سنگ است.
امّا با انگيزه خون خواهيهاى دوران جاهليت مىخواستند كه از فرزندان پيامبر (ص) انتقام بگيرند. هنگامى كه مروان ملعون اين سخن را به زبان آورد سعيد بن عاص
[١] . مثير الاحزان، ص ٩٥؛ به نقل از آن بحارالانوار، ج ٤٥، ص ١٢٤.
[٢] . شرح الاخبار، ج ٣، ص ١٦٠ ١٦٢.