با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢٠٠ - سر حسين(ع) در دمشق
ما را فرمان ده تا زمين را بر آنها زير و رو كنيم. حضرت فرمود: امّتم را وا گذاريد كه آنها مهلت و دورانى دارند.
گفتند: اى محمّد، خداى عزّ وجل به ما فرمان داده است كه اين چند تن را بكشيم.
فرمود: آنگونه كه فرمان يافتهايد عمل كنيد.
گويد: ديدم كه هر كدام از آنها به يكى از ما ضربه زد و همه افراد به جز من در رختخوابشان كشته شدند. من فرياد زدم: يا محمّد! پرسيد: آيا بيدارى؟ گفتم: بلى. فرمود:
او را وا گذاريد تا تهيدست زندگى كند و نكوهيده بميرد. بامدادان نزد يزيد رفتم و او را شكسته و غمزده ديدم. پس آنچه را ديده بودم برايش نقل كردم. گفت: «راه خودت را برو و نزد پروردگارت توبه كن» [١].
از شبلنجى نقل است كه گفت: سليمان اعمش نقل كرد و گفت: سالى براى حجّ بيت اللّه الحرام و زيارت قبر پيامبر (ص) بيرون رفتيم. در همان حال كه سرگرم طواف خانه بودم، مردى را ديدم كه بر پردههاى كعبه آويخته و مىگويد: «خدايا بر من ببخش، هر چند گمان ندارم چنين كنى». چون از طواف فراغت يافتم، گفتم: سبحان الله، مگر اين مرد چه گناهى كرده است؟ و از او كناره گرفتم.
پس بار ديگر بر او گذشتم و او مىگفت: «خدايا بر من ببخش، هر چند گمان ندارم چنين كنى». چون از طواف فراغت يافتم سوى او رفتم و گفتم: اى مرد! تو در جايگاهى عظيم هستى، خداوند در اينجا گناهان بزرگ را مىبخشد. اگر از او در خواست مغفرت و رحمت كنى اميد دارم كه چنين كند، چرا كه او نعمت بخشندهاى بزرگوار است. گفت: اى بنده خدا تو كه هستى؟ گفتم: من سليمان اعمش هستم.
گفت: اى سليمان! من تنها در جست و جوى تو بودم و آرزوى كردم همانند تو باشم.
بيا دستم را بگير و از داخل كعبه بيرون ببر. سپس گفت: اى سليمان! گناهم بزرگ است.
گفتم: اى مرد! آيا گناه تو بزرگتر است يا آسمانها، يا زمينها، يا عرش؟، گفت: اى سليمان، گناه من بزرگتر است! اجازه بده موضوع شگفتى را كه ديدهام برايت نقل كنم. گفتم:
[١] . المحاسن و المساوى، ص ٦٢.